ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

یک روز - یکی از آن روزهای بعد، روزهایی که می آید- آنقدر شاید قدرت گرفتم که برای تک تک لحظات این شش سال خودم را ببخشم. خودم را عفو کنم که این همه نامهربانی در حق خودم - خودم - کردم.

یک روز - یکی از روزهایی که می آید - وقتی آنقدر محکم بودم که اینطور، مثل حال الانم موقع نوشتن این خطوط، بی مهابا اشک نریزم، خودم را بغل می کنم که این سال های سگی را، مجبور شد زندگی کند. تک تک پاره پاره شدن ها، تک تک مشت های روانی، تک تک خرد شدن های من و شخصیت و وجود و چنگ خوردن به روح.

یک روز - روزی که شاید برسد- آنقدر مهربان می شوم که دختر ِ هنوز کودکی را ببخشم که در ابتدای راهی گذاشته شد. رها شد و گذاشته شد و پوست انداخت و پوست کند و خون ریخت و در حد مرگ خونین شد. و شد آن چیزی که من امروز هستم. اینطور زخمی، اینطور دردآلود و اینطور همیشه خنده به لب. اینطور هیچ وقت فهمیده نشده. حتی توسط خودش.

یک روز - روزی اگر برسد - بابت تمام اشتباهاتی که کرد می فهممش. بابت تمام فرصت هایی که سوزاند و خاکستر کرد. بابت تک تک این لحظات. یک روز، که به قدر کافی این هزار و نهصد و چهل و پنج روزی که گذشت را گذرانده باشم. یک روز می شود که ...

نشسته ام، کودکم را در آغوش گرفته ام و زار می زنم.

پی نوشت: بعد خاطره می آید. خاطره می آید. خاطره می آید. قطع هم نمی شود که این اشک ها!

/ 3 نظر / 4 بازدید
مهرناز

:( >:*<

هدیه

لعنت به لحظه هایی که خاطره می آید هیو اشک می آید و تمام نمیشود .... واشک ریختم بامتنت