tired of being

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره

دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن

همه که پر ترک مثل تو و من نمی شن.....

آخ که عجب شب کوفتی یی شد امشب.... عجب روز نحسی بود امروز. عجب دوران تلخ و گندیه.

***************

بلاخره یه خبر خوب  شنیدم توی بد ترین روز دنیا.  تو روزی که زهر مار بود از فشار و استرس و خستگی و پر بود از خشم و فوران اشک و ناراحتی. و هنوزم هست....

اینکه چتر عزیز دوباره قراره سر پا بشه و دوباره همه دور هم جمع بشیم و با هم باشیم....

*-*-*-*-*-*-*-*-*-

امشب دلم یه عالمه تنهایی داره و حتی شده، یه دونه حضور گرم می خواد. حضور گرم آدم هایی که هیچ کدوم نیستن. در زندگیم انقدر احساس تنهایی و بطالت نکرده بودم. دارم سعی می کنم مسئولیت کارهام رو خودم بپذیرم. سعی می کنم امید واهی به کمک دوستام نداشته باشم. که یاد بگیرم بیش از این تنهایی رو تو خودم حل کنم بدون اینکه کسی بفهمه عمق و شدت فاجعه چقدره. اما واقعا کار ساده ای نیست... اصلا ساده نیست! دلم یه عالمه چیز میز ناممکن می خواد. مثلا دلم می خواد وقتی به یه نفر اس ام اس می زنم حرف من رو بفهمه. وقتی تنهام کسی بفهمه. وقتی غمگینم کسی بفهمه. تمام لحظات تنهاییم رو کسی بفهمه. تمام چیز هایی که نمی خوام رو کسی بفهمه. دلم می خواد وقتی می گم چیزی نیست، باور نکنن و به راه خودشون برن. می خوام این  تلفن لعنتی زنگ بخوره و تمام این اشک هایی که دارم برای نریختنشون جلوی همه ی بچه های سایت با همه ی قدرتم می جنگم، بریزم بیرون و دلم خوش باشه که یکی شنیدتم....

از کمیته ی انضباطی که اومدم بیرون (امروز کمیته انضباطی دانشگاه به عنوان کادو تولد!‌ احضارم کرد و پرونده دار شدم) دلم دو چیز می خواست. یکی اینکه یه جای خلوت دراز بکشم و زار زار گریه کنم و یکی دیگه اینکه در رو رو خودم و همه ی دنیا ببندم و تا می تونم سیگار بکشم.... یا بهتر بگم. دلم می خواست یه جا دراز بکشم و یه عالمه گریه کنم و بعدش برم سراغ سیگار. دلم برای اون روزهایی که اونقدر قلیون می کشیدم که حتی نمی تونستم از سر جام بلند شم یا گردنم رو صاف نگه دارم، تنگ شده. دلم واسه آلودیدن جسمم و لذت از اینکار تنگ شده. دلم واسه خیلی چیزهای مضر تنگ شده.

تمومش کن... دیگه کشش ندارم.....

می خوام که عریان عریان عریان دراز بکشم.... یه دستم رو بذارم زیر سرم. توی یه اتاق سرد دراز بکشم و یه ملافه ی نازک بکشم روم.... قهوه ی گرم بخورم و اشک بریزم و هایده گوش بدم و تنها روشنی اتاق، یه شمع باشه که دائما باهاش روشن کنم نخ های مرگ رو... یکی پس از دیگری....

دارم از سر درد می میرم...

و فکر کن! فردا تولدمه....

و دارم فکر می کنم واقعا فردا مبارکه؟

اون فرشته خویی که فکر می کنین،‌ من نیستم... این شیطانی که داره در درونم پنجه می کشه بیشتر به من شبیه!!!

/ 7 نظر / 5 بازدید
مریم

به به! دانشگاهتون چه کمیته انظباطی فعالی داره هااااااااااااااا!مگه چند روزه کلاسا شروع شده؟! از طرز نوشتنت خوشم اومد... راحت و ساده

مریم

راستی! تولدت مبارک! مطمئن باش فردات مبارکه! خودت خرابش نکن

MSM

اینکه کسی حرفاتو نشنوه, بهتر از اینه که به کسی حرفاتو بگی که مطمئن باشی درک نمی کنه....

امیر اصغری

دخترجان! ژواز را که به خاطر بسپاری، هیچ پرنده ای دیگر نمی میرد... تولدت هم آن قدر مبارک است که خودت بخواهی!

دخترجان! پرواز را که به خاطر بسپاری، هیچ پرنده ای دیگر نمی میرد... تولدت هم آن قدر مبارک است که خودت بخواهی!