عمو قاقایی

رابطه ی ما، از همه ی رابطه های آن دوران خاص تر بود. هر چند کلا موجود خاصی بود عمویم. همیشه می دانست برای کداممان چی بخرد که بیشتر شاد شویم و همیشه می دانست که باید چیزی داشته باشد برایمان. و همیشه داشت چیزی. همیشه. همیشه سهمی داشتم من.

کودک خاصی بودم به گمانم. با عینک از همان ابتدای روزهای بچگی. با ترس از ارتفاع که از بیش از یک پله نپریدم هیچ وقت. با بیزاری از تحرک و میل شدید به نشستن و بازی کردن در یک مکان ثابت. با خوی خاص خودم که هیچ وقت با دخترکان آن زمانمان نشد که دوست باشم در دو دیدار متوالی. با حافظه ی افتضاح! که هیچ وقت به یاد نمی آوردم اینی که الان قرار است ببینم، اسمش چیست و چه نسبتی با من دارد!!! و اتفاقات طفلکی تر ساز که بدون نظر من صورت گرفت. شاید همین بود که همیشه عمویم دوست ترم داشت. یا من اینطور فکر می کردم!

رابطه ی ما خاص بود. حافظه ی کودکی ام پر از خاطرات گشتنمان در خیابان هاست به  خرید خوراکی های ریز و درشت، اسباب بازی های ریز و درشت و خوشی های خاص آن دوره. دوران خوشی من و عمویم...

امروز، یاد عمو جان جانم افتادم.

پ.ن: مثل همه ی آدم های خوب دیگر، اسم عمویم هم مرتضی است.

پی تر نوشت: یادم هم نمی یاید لقب عمویم کار من بود یا کار یکی دیگه!

/ 2 نظر / 4 بازدید