بیدار شو

داشتیم درس های ترم قبل را با هم مرور می کردیم. درس های شیرین سه شنبه ها را. یک جای کار خوب نبود که داشتیم حرف می زدیم. اصلا وقتی یک جای زندگی خوب نباشد آدم حرف می زند دیگر!

شمردیم یک به یک شان را:

چهار تای اول: معصوم بودن. یتیم بودن. جستجوگر بودن. غمخوار بودن

رفتیم چهار تای سوم: حاکم بودن، فرزانه بودن، جادوگر بودن و دلقک بودن.

چهار تای دوم اما در نمی آمد. ویرانگر بودن، عاشق بودن، یک چیزی بود و بعد خالق بودن.

هی چرخ می زدیم. هی چرخ می زدم حداقل در درون خودم. که آخری کدام می شد. هی می شمردم. هی می شمردم. هی می شمردم....

یکی اش بود این وسط، که آخر از همه و خیلی به سختی به یادم آمد. مثل یک به یاد آوردن. مثل بخش از یاد رفته. مثل یک قطعه ی پازل که از زیر میز پیدا کرده باشی اش.

جنگجو. جنگیدن برای خواسته ها. جنگیدن در مسیر زندگی. جنگجو بودن. مبارزه کردن قبل از ایجاد نابودی. قبل از ویرانگری.

یک جایی ام، در تمام این مدت به اشتباه، در حال جستجو بود و در حال مراقبت. یک جور جستجویی که واقعا به سرگردانی ام رسید.

یک جایی ام، در تمام این مدت باید می ایستاد و برای خواسته هایش می جنگید. اشتباه کرد که نکرد و نجنگید. اشتباه کرد...

خوشحالم.... تا چند ساعت دیگر یک روز دیگر آغاز می شود!

/ 3 نظر / 3 بازدید

برا من نگرفتی اون روز[ناراحت]

محیا ام!!!

محمد

واقعا این هر روز شدن اگر نبود...