در سر کلاس درس

استاد جانمان - حداقل استاد جان من!- یک روز گفت که همین که جایی صدایش می کنند - می شناسندش- به نام امیرانه، تلخ مثل عسل، چقدر برایش لذت بخش است.

دارم فکر می کنم به روزی که جایی، اعلام کنم که من، هدیه - در بهشت اکنون - هستم. و چقدر لذت بخش و خندانم می کند این فکر....

پی نوشت: استادم، امروز گفت که تخیل کنید تا زندگیتان رنگ بگیرد.

پی نوشت دو: این از بسیار معدود متن هایی است از وبلاگم که اول روی کاغذ نوشته شد، از معدود بار هایی که متن در سرم چرخید و پیاده اش کردم. سر کلاس همان استاد جانم.

پی نوشت شادی: استادم، داماد شده. و انقدر خوشحالم من برایش که انقدر به همه جلوه های خوب زندگی می آموزد که در زندگی خودش، حیات متعالی جلوه گر می شود... بشود، امیدوارم؛ بیش از این.

/ 2 نظر / 3 بازدید
قرناز

هدیه جان...من از توی همشاگردی سابق متشکرم که تونستم یک روز زودتر از عقد استادمان بفهمم که ایشان داماد شده اند زنگ زدم بهش جیغ کشیدم هدیه جانم. همیشه شاد باشن.