وای از شب تارم

می دونی؟

تمام این روزهام، پر شده از نمی دانم ها. چیزی این میان هست که با تمام معادلات و روش ها و رسم ها و راه های "من" منطبق نیست.

می دونی؟

این روزها، چیزی دارد که بسیار متفاوت. که نفسش می کشم. که لمش می کنم. که حسش می کنم. که در هر قدم جزئی از وجودم می شود و می آزارتم. می خراشتم. خش می اندازد روی لحظه به لحظه ام که های! این منم. می بینی ام/؟

می دونی؟

نمی دانم نمی دانم هایم را حتی ذره ای. گیجاویجی نمی خواهد ترک کندم. شاید تا پوستی از من نکند و ذره ای از وجودم را به درد نکشد و خط نیندازم. نمی رود که! هیچ جوره ترک نمی کند این حس مبهم گنگ.

گیلاسی به سلامتی شاید!

مستی گنگی که رها کندم از این روزها. مسکنی که درمانی ندارد در خود. نمی دانم. نمی دانم. نمی دانم. نمی فهمم.

نمی فهمم این روزهایم را.

برای هدیه ی گیج درونم نگرانم. 

* چقدر زندگی که نکردم. حس می کنم هیچ وقت - و عمیقا هیچ وقت- زندگی نکرده ام. که زنده نبوده ام.

حس می کنم  هیچ وقت زنده نبودم....

/ 2 نظر / 3 بازدید
a_persianblog_user

اگه حس میکنی که تا حالا زنده نبودی و تا حالا زندگی نکردی از همین الان شروع کن به زندگی کردن یکی میگه که دو دسته آدم زندگی نمیکنن یکی اونایی که عمرشون رو در آرزوی آینده های دور و واهی میزارن یکی اونایی که عمرشون رو در حسرت گذشته های از دست رفته میزارن از این دست آدمها نباش!

محمد

گیلاسی به سلامتی...شاید... وای از شب تارت... در بند و گرفتار در کدام سلسله مویی؟