روزانه-۴

در آستانه ی گور خدا و شیطان ایستاده بودند

و هر یک هر آنچه به ما داده بودند

باز پس می گرفتند.

آن رنگ ها و آهنگ ها، آرایه ها و پیرایه ها، شعر و شکایت ها،

و دیگر آنچه ما را بود، بر جا ماند

پروا و پروانه ی همسفری با ما را نداشت

تنها، تنهایی بزرگ ما،

که نه خدا گرفت آنرا، نه شیطان،

با ما چو خشم ما به درون آمد.

اکنون او

-این تنهایی بزرگ-

با ما شگفت گسترشی یافته،

این است ماجرا.

ما نوباوگان این عظمتیم.

...........................

دیدن چیزهای آشنا همیشه به شوق آورنده است

مثل وقتی تصادفی تصمیم می گیری بری خرید.

مثل وقتی تصادفی تصمیم می گیری بری کتاب شعر بخری.

مثل وقتی میای خونه و بازش می کنی و صفحه ی اولش نوشته: (دقیقا صفحه ی اول)

موج ها خوابیده اند آرام و رام

مثل وقتی می خندی و می گی:

چه جالب! چه شعر آشنایی! من اینو کجا خوندم؟!؟!

مثل ..!

 بخند!

* داره از روزانه نوشتن خیلی خوشم میاد!

/ 2 نظر / 3 بازدید
هديه

درود.آره گاهی چيزای آشنا بدجور به دل آدم چنگ می زنن .....شاد و موفق باشی بدرود

رضا

۱- سلام ۲- سال نو مبارک ۳- يه معذرت خواهی بابت اون متن نصفه بدهکارم ۴- معذرت ميخوام! ۵- هرچيزی رو اگه تو ظرف مکان و زمان خودش ببينی درست و قشنگه ۶- پس انقدر نگو اينا موقته و ممکنه پاکشون کنی. مهم اينه که الان قشنگه ۷- اگه امروز احساس کنی مطلب دیروزت ديگه قشنگ نيست، ميتونی فراموشش کنی و ديگه اونجوری ننويسی. در گذشته ها دست بردن اگه هم ممکن باشه، نامرديه!