بعضی خیابان ها هم حتی بن بست می شوند

یک جمله ی خیلی قشنگی داشت یکی از دوستانم. که می گفت: " فرق ما با اروپا در این است که آنها بعد از قرون وسطا، در عصر جدید، یک چیزی ساختند به اسم موزه. هر چیزی را که دیگه نخواستند از گذشته ی شان دنبال خودشان حمل کنند، گذاشتند توی موزه. حالا می شه که گاهی بهش سر بزنن، اما می دونن که این متعلق به گذشته است، این برای دیروز است، این نیست برای الان دیگه اصلا."

بعد از اون روز من دارم فکر می کنم روی این جمله اش. که راست گفته چقدر! که آره! لازم نیست تمام گذشته رو هر روز با خودم - با خودمان- حمل کنیم. می شود حتی یک موزه داشت، یک جعبه، یک بخش خداحافظی. می شود رابطه ها را تمام کرد. نه نصفه و نیمه و نشده، همان جور رهایش کرد و هی هر بار نگاهش کرد و زجر کشید....

یک کسی بود که من از روز اول دانشگاه خیلی دوستش داشتم انقدر ماه بود. خیلی خوب بود همیشه،‌خیلی همدل بود همیشه، خیلی عالی بود همیشه، خیلی دوست داشتنی. من آدم ها را دوست دارم معمولا. دوست دارم مگر خودشان خلافش را ثابت کنند به من. و خلافش را ثابت کرد به نوعی. محبت، نه دست دارد و نه پا. اما می شود ازش بند ساخت. و بند محبتش، به جای دستم، بر گردنم نشست در نهایت. بزرگترین غصه ای که برایم رغم زد، بزرگترین شادی سالم را برایم به ارمغان آورد. اما می توانست که نیاورد. یک کسی بود که....

آدم هایی هستند که واضح هست که دوست نداریم هم را. سر هم حتی داد می زنیم و دعوا می کنیم. این نوعی دوست داشتن من است اما. این یعنی هنوز برایم مهم است. یعنی می بینمش. یعنی می فهممش. یعنی حتی زجرم می دهد. اما یعنی هست در دنیایم. اما "یک کسی" این متن، از دایره ی حسی من خارج کرد خودش را. کامل. و خارج شد. کامل....

امروز، رفتم دیدمش. سلام کردیم کادوی تولدش را - که چند ماهی پیش بود- دادم بهش. با یک نامه که همان زمان نوشته بودم. بعد دیدم دارم باهاش خداحافظی می کنم. دیدم که کاملا برایم "سرکه" شده. دیدم که از ٢٨ شهریور ٨۵ تا امروز که می شناسیم هم را، انتخابمان راهمان را شدید جدا کرده.

امروز رفتم دیدمش. رفتم و بهش گفتم که بعضی آدم ها در حد سلام برای بودن، کافی اند. و گفت مثل من؟ دیدم آره! گفتم آره! دیدم داریم خداحافظی می کنیم....

امروز، برای اولین بار، دانسته، توانسته، با آگاهی، با خواستن، با حس خوب کامل، یکی از آدم های خیلی عزیزم رو توی موزه گذاشتم. گفتم خداحافظ، و در رو بستم....

پ.ن: نمی دونم! شاید یک روزی در بیارمش! اما الان شادم. انگار حرف آخرم رو زدم!!! انگار از وضعیت یویو در اومدیم!

پ.ن.٢: هر گونه شباهت این متن و بقیه ی متن ها به شخصیت های دنیای واقعی کاملا تایید می شود!!!!

پ.ن.٣: خوشبختم ها!

/ 6 نظر / 4 بازدید
محیا

[خنده][خنده] پ.ن.2 !!!!!!!!!! عاشق اینهمه صراحتت توی همه چیزم

محمد

خیلی خوشحالم!!!

طلایه

یه فرق مهم دیگه ای که ما با اروپایی ها داریم اینه که اونا همیشه نتیجه ی عملشون رو میبینن! این حتی از دستشویی هاشونم معلومه! :دی

رعنا

این خوشبختم ها رو که این ته می خونم دلم می خواد بیاد لپت رو بکشم بعد یه بوس محکم .

احسان

سلام بچه [چشمک] اول اینکه رقم زد درسته به رغم زد [چشمک] دوم : هدیه جان یه زحمتی بکش ، شرمنده ها لینک وبلاگ من و یا پاک کن یا همون قبلی باشه [خجالت][چشمک]

محیا

هنوز نمیخوای متنی بنویسی؟؟ میخوای منتظر تر بمونی؟! [نیشخند] خوب یهدونه الان بنویس یکی هم 3ماهو نیم دیگه!! [نیشخند][ابله]