کنعان

تو که دستت به نوشتن آشناست،

دلت از جنس دل خسته ی ماست....

خیلی وقت بود خیلی چیز ها رو ترک کرده بودم. خیلی چیز ها رو... مثلا یاد گرفته بودم چطور می شه یه دختر بود. یاد گرفته بودم چطور می شه از نانگی لذت برد. و وای! وای که چه ساده فراموش کرده بودم چه دردی داره زندگی برای کسی که داره تو مرز زندگی می کنه...

میان دیدن و بودن همیشه فاصله است....

وای! وای! وای که فراموش کرده بودم چه دردی داره واسه دختری که آونگه. آونگ بین ظاهر و باطن. فراموش کرده بودم چه دردیه براش. اینکه بخوای ظاهرت رو اون جوری که می خوای حفظ کنی نه اونجوری که می خوان. و بعد بخوای اونجوری که هستی نگات کنن. چیزی ورای ظاهرت...

بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم

بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد فکر بهاریم

دل دریا رو نوشتی ،‌همه دنیا رونوشتی ،‌ دل ما رو بنویس

باز دچار تمام اون لحظه هایی شدم که می خوام خودم رو ترک کنم. می خوام بودم رو ترک کنم. آرزو می کنم همه یز یه جور دیگه بود. همه چیز یه جور دیگه بود. همه چیز یه جور دیگه بود.....

نمی فهمم علت این ناراحتیمو. اما می دونم ناراحتم از دست خودم. می دونم ناراحتم از اینکه من هم فراموش کردم من چرا؟ من که خودم تجربه کردم آخر بودن رو؟ دیده نشدن رو؟

چرا نگاه نکردم؟؟؟؟؟

/ 0 نظر / 4 بازدید