شریان

١

از دانشگاه می یام. عصبانی ام. فقط نمی دونم این عصبانیت از دست خودمه یا از دست برخوردی که باهام شده و احساس می کنم حقم نبوده.

از دانشگاه می یام، خودم رو با خوردن سرگرم می کنم. سرگرم می کنم تا وقتی که برم و بخوابم. نخوابیدم شب قبل. زیر چشمام طوق سیاه افتاده.

خسته ام.

٢

از تختم بالا می رم. به سمیرا فکر می کنم. به بهترین دوستم در زمان حال که هست. هر چند خودش نمی دونه. به سمیرا فکر می کنم و گریه ام می گیره. گریه می کنم...

٣

از دست دادن.... کلمه ی آشناییه برام. من از دست داده ام هر آن چیزی رو که می شده از دست داد. از همان آذر ۶٩ تا به الان. از دست دادم همه چیز رو. موج غمه که می گیرتم.

۴

از دست دادن.... شیرینه. قشنگ ترین اتفاقه برام. چون یادم می ندازه حضور هر کسی برام یه معجزه است. معجزه، محکوم به انجام شدن نیست. انجام می شه چون لطف توشته. لطف حضور. سرشار از این لطفم. قشنگه برام هر دیدار. می تونه دیدار آخر باشه. می تونه نباشه. هر چیزی، یه معجزه است! پرم از سرشاری این معجزات.

۵

همیشه، وقتی می خوام تشکر کنم، می گم مرسی که هستین! اینبار اما، تشکر می کنم که نیستین حتی. از شیرینی بودن و ملاحت نبودنتون سپاسگزارم. از هر دو ممنون.

مرسی که زندگی می سازید با من. مرسی...

۶

هر شب، فال قهوه می گیرن بچه ها. امشب من هم تسلیم شدم. قهوه رو خوردم و دادم به سمیرا برای گرفتن فال. نگرفته بود تا به حال. اما گفت. تمام چیزهایی که نگفته بودم حتی یکبار رو. حس کردم دارم حمایت می شم. حس کردم داره اتفاق می افته...

حلقه ی سفیدی که حال و آینده ام رو جدا می کرد...

پرنده هایی که پستی و بلندی هایی رو می گذروندن و در آخر، در سفیدی آینده محو می شدن...

دو گام بلند و محکمی که باقی مونده بود...

 دو پرنده ی سفیدی که به سمت بالا پرواز می کردن...

و مردی که دست به سمت آسمون داشت و مراقبم بود...

اتفاقی در حال افتادنه...!

٧

دوست دارم بدونین.... که اگر مردم، من در تمام روزهام، زندگی کردم!

٨

روزهام، مدت هاست پر از آرامش شده. شاید مدت ها اغراق آمیز باشه. شاید شروع، از ابتدای همین تابستون بوده. اما سرشار از آرامشم الان. می خوام توی سلوک آرامشم، کسی همراهیم کنه. می خوام. می خوام. می خوام. و می دونم که اجبار هیچ وقت چیزی رو که می خوای برات به طور کامل به همراه نداره. می دونم باید بهش اجازه بدم. اجازه بدم برای تصمیم.  هر کس تصمیم خودش رو می گیره. من تصمیم خودم رو برای زندگی. و اون هم همینطور.

می تونه حرف های من رو بخونه، بشنوه و بیاد. و یا بخونه و پاک کنه و حتی نخونه...

این تصمیم خودشه! اینکه پرنده ی سفید هم پرواز من باشه یا نه.

وظیفه ی من - وظیفه ی ما- فقط عشق ورزیدنه!

پ.ن: زندگی، مجالیه برای تجربه کردن! حتی اگر اون تجربه، رفتن به نماز جمعه ای سبز باشه! به امامت هاشمی رفسنجانی!!!

/ 3 نظر / 3 بازدید
قاف

"دوست دارم بدونین.... که اگر مردم، من در تمام روزهام، زندگی کردم!" خوش به حالت تو نسل شما چه اتفاقی افتاد؟(نه اینکه ده قرن پیش باشینا ) تو غذای شما چی ریختن؟ به پلی تکنیک که فکر می کنم یاد همچین تصویری از شما می افتم زمونه با شما چه کرد؟ شما با زمونه چه کردید که اینطور شدید متفاوت ،که وظیفتون شده عشق ورزیدن و ضعیف بودن تو وجودتون راه نداره شاید نخواین که کسی بیاد وبلاگتون رو شخم بزنه ،اگه نخواستین بگین ،اما من تو خوندن وبلاگ دنبال اون تصویرم ،اون آدمه که می جنگه و در تمام روزهاش زندگی می کنه

قاف

کامل که نه ،اصلا فکر نکنم هم اینجوری بشه اما اون چیزی که می خواست رو ای ،بگی نگی بهش رسیدم ،شاید علت وریشه اون متفاوت بودن رو کامل نشه فهمید(لااقل به سادگی و از لااقل از روی خوندن آدم ها تو دنیای مجازی) ،اما بهرحال دیدن اون تصویر و نما از زندگی لذت بخشه، سبک زندگی جنگچویانه و باشور و نشاطتتون ،اینکه حتی خجل نیستین حتی مطالب 10سال پیشت رو چه می دونم پاک کنی ،پیر؟ شما پر از زندگی هستین