جان به لب

اول) نوشته ازت خبر ندارم. نفر چندمه که میگه. پرشین بلاگ و بازی هاش من رو فقط توی غار نفرستاده. حالا دارم در اعماق تاریکی زندگی می کنم. خالی از آدم ها. خالی از بودن ها. بدتر از همه، خالی از خودم. این به هم ریخته شدن  وبلاگ ها برای من شبیه این شده که کسی صدام رو نمیشنوه. شبیه خفگی شده. شبیه غرق شدن زیر آب.

دوم) نوشته کوچ نمی کنی به کانال تلگرام؟ نمی کنم. نه. از تقریبا همه ی شبکه های اجتماعی اونطور فعالانه که بودم خارج شدم. نوشتن - اگه برای وبلاگ نباشه - بهم استرس میده. این روزها زندگیم سرشار از استرس شده. استرس اینکه چرا نمی نویسم و چرا حرف درست و حرف کاملی برای نوشتن ندارم رو دیگه نمی تونم تحمل کنم. البته که کانال تلگرام هست. اما محلی شده شبیه پلاس این سال های اخیر: بیشتر برای همخوان کردن. جان نوشتن ندارم. جای با صدای بلندتر از این صحبت کردن ندارم. 

سوم) با علی رفتیم قدم زدیم. همین چند روز پیش. شبیه قیافه ی این روزها - این سال هاش - برام نسخه پیچید که چه بکن و چه نکن که هنوز فکر می کنم تلافی قیافه ی آن روزها - آن سال هام - است که براش نسخه می پیچیدم. بهم یادآوری کرد که چقدر ژنتیک قوی تر از قدرت این من ِ به خود مطمئن است. هوا خنک تر از باد ساده شده بود.

چهارم) زندگی که خیلی سخت گرفته بود بهش، یک جا از پا افتاد. دو سه سال تمام. من در جریان قرار ندادم خودم را. عقب ماندم. به خیال خودم همین عقب ماندن بهترین کمکی بود که می شد بهش بکنم. سیاهی بلعیدتش. سال های متمادی. هنوز مطمئن نیستم از آنطور تاریکی بیرون آمده باشد. مطمئن نیستم چطور بیرون آمده باشد. علی که از ژنتیک حرف زد، سردم شد. یخ زدم.

پنجم) دو سه ماه پیش که نفسم همینطور از زندگی گرفته بود، رفتم پیش سروش. گوش کرد و من چند جا ناخن هام را فشار دادم کف دستم که اشک هام نریزد. نریخت. گفت شیمیایی حلش کن. اینطوری یک روز بیدار می شوی و می بینی همه چیز خوب است. امتحانش کن. قطعا گفتم که نه. فکر می کنم همیشه از پس سختی ها با همان شیوه ی چای و نبات و پشتکار میشود بر آمد. اینبار به نظرم اشتباه کردم.

ششم) یک جای وبلاگش از دکترش نوشته بود. به نظرم چند صد سال پیش می آید. باید بروم آرشیو. باید بگردم. بگردم. نیاز به حل این مسئله دارم. 

هفتم) پاییز قدم زده و رسیده و افسردگی هجوم آورده. تا اینجاش شبیه همیشه بوده و از اینجا به بعد وقت حمله ی اضطراب باید باشد که چند روزی است رسیده. بعد فلج شدنم. فرو رفتنم. ناامنی و نگرانی و تمام نون های تسخیر کننده که حالا اینجا هستند. 

هشتم) آرشیو را میبرم اینجا

نهم) حس می کنم بیمار شده کارهام. حس می کنم صدایم را از کیلومترها دورتر می شنوم. حالت پایدارم شده خسته بودن و خسته ام. مضطربم و می ترسم از هیولایی که اینطور روی شانه ام نشسته.

/ 0 نظر / 48 بازدید