آخ دختر شیرازی جان!

دختر جان شیرازی قشنگم!

این را برایت می نویسم چون آدم باید با یک نفر درد دل کند دیگر! اصلا شاید اسمش هم درد دل نباشد. آدم باید حرف هایش را بزند دیگر! از کجا معلوم که کسی بفهمدش؟ از کجا معلوم بشود مطمئن بود سر تکان دادنش از باب همدردی است یا هم فهمی یا حوصله اش سر رفته؟ اصلا این را می نویسم چون باید بنویسمش دیگر!

می دانی دختر شیرازی جان!

دل، بعضی وقت ها می لرزد برای خودش. بعضی وقت ها به زور می لرزانی اش. وقتی که با عقل و منطق و اینهاست کارت، واقعا با اولین تکان از همه چیز خلاص می شوی. خوبی و بدی و همه چیزش قاطی می شود. آن وقت شرم هم نمی کنی که بگویی نادرست بود. که بد بود. که رفتنی بود. تجربه اش خوشایند نیست اما فکر کنم چشیده باشی اش. من به وفور از این موارد داشتم. وقت هایی که اما خودش می لرزد، هزاری هم که سعی کنی و بکنی (به فتحه خوانده شود) از رابطه، آدم آن سر کسی است که هنوز با بقیه فرق دارد. من دلم نمی آید از چنین کسی حتی به کلامی رنجیده بگویم.

دختر شیرازی جان! دل عادت کرده بد وقتی بلرزد. توی بزنگاه. عادت کرده من را بین دو راهی ِ بودن به مثل یک زن قرار دهد یا بودن به شکل یک انسان مستقل. جمع شدن به عنوان عضوی از یک رابطه یا یک بودن و مستقیم پیش رفتن. دل عادت کرده بد وقتی بلرزد. حالا، بعد از سه سال که هیچ آدمی را نخواسته بود، لرزیده. با لبخند شیطنت بار کسی. حالا، دل دل کردن هایم ربطی به کشور و مسیر و رفتن ندارد. برای بودن در جمع آدم هایی است که این روزها یکی شان نگاهی دارد که آشناست. جور دیگری آشناست.

می دانی دختر جان شیرازی من! بعضی وقت ها حسرت می خورم از جمع آدم هایی که یک "دم را غنیمت شمار" صرف دارند. آنهایی که می گویند این لحظه را دریاب و در این لحظه با این آدم باش و فردا مهم نیست. حتی بدتر! آنهایی که می گویند من الان با این انسان خوشم. حالت بعدتر هایش برایم مهم نیست. آدم هایی که می توانند این طور به جهان نگاه کنند. آنهایی که این کلاس های رنگ و وارنگ را نمی روند که در نهایت، بهشان ثابت کند باید به تمام انسان ها احترام گذاشت. آخ. لعنتی ها. چقدر معصومانه خوشبختند!

دختری جانم! می دانم که چنین آدمی را دیگر نخواهم دید. می دانم که اینطور خواستن، با رفتنم تمام می شود و آدمی است که نداشتنش حسرت دارد برایم. اما فکر می کنم کسی که پایش برای رفتن رفت، هیچ وقت آنقدر مطمئن  ِ ماندن نیست. بین ِ به تمام نماندن و به تمام نرفتن، به تمام نرفتن برایم کمتر ترسناک است. راستش آدم در بیست و سه سالگی فکر می کند همیشه می تواند عاشق شود. شاید همیشه اما نتواند راهی برای درس خواندن و رویاهایش پیدا کند و بین خودمان بماند! آدم در بیست و سه سالگی چرند فکر می کند.

راستش مژگان، من در این خاک مادر نخواهم شد. هدفمند و نتیجه گرا هم. با تدبیر هم. خانه ی امنی که می توانم داشته باشم و آدم هایی که با لبخندشان اینطور گیج می شوم قربانی خواهند شد. امیدوارم قربانی ام آنقدر سنگین باشد که پذیرفته شود.

پی نوشت:  اما فکر کنم با این دل لرزیده، صبوری کنم. هزاری هم که سرنوشتش رفتن باشد. زخمی ِ صبوری شده ی مرهم گذاشته شده را می شود راحت تر لیسید.

/ 3 نظر / 8 بازدید
مهرناز

نــــــــــــــــــــــــه کامنتم پرید :(((( ینی واقن ناراحتما... حیف بود اون همه نوشتم :/

مهرناز

من اگه جای اون دختر بیست و سه ساله بودم، که خوب گاهی هستم، میگفتم چرند نگو... تحصیل همیشه هست.. همیشه میتونی هر جای دنیا گیرش بیاری.. اما بعدن حسرت عشقت رو میخوری.. حداقل الان تجربه ش کن و لذتش رو ببر و اگه نشد بعد برو سراغ کارت آره اینجا به درد مادرشدن نمیخوره. سخته ترسناکه.. هم برای خود آدم هم بچه ش اما وقتی میگم مطمئنی اونجا بری کاری هست برات؟ چیزی هست؟ خبری هست؟ آینده ای داری؟ (نه اینکه اگه نداشته باشی بده ها، ولی اگه هدفت فقط نبودن در اینجا باشه ین ترسناکه) تحصیل همیشه هست. مطمئنن و هیچ وقت هم براش دیر نمیشه

مهرناز

خوب تو اگه دلت پیششه باید از یه چیزایی بکنی اگه اون بخواد بعد با هم میرین در غیر اونصورت هیچ کس مسخره ی تو نیست. حتی خودت