تولد تولد تولدت مبارک!

روز اول خواستم تا بنویسم. بنویسم و ذره ای باشم فقط برای توضیح دادن. روز اول از بخشایش گفتم.... گفتم: بر من، بر او و بر ما ببخشایید.....

اولین باری که دست به نوشتن زدم، وبلاگ کس دیگه ای به من سپرده شد. اسمش چی بود؟ چی بود؟ فقط می دونم شناسه اش asssal-banoo بود. کی بودپاییز۸۲؟  و بعدش اولین وبلاگم رو ساختم: آنها چگونه ما شدند؟ چیزی که خودم زودتر از همه ازش خسته شدم و بستمش.... و بعد چهل چراغی بود که با نریمان!!! روشنش کردم....حدود شش ماه بعد بود که از شدیدترین نیاز های من شدنم، بر او ببخشایید متولد شد... همین وبلاگ قشنگ من که یک سال تمومه که پا به پای من بوده و تموم خل بازی هامو تحمل کرده... بعد از جنس آخر، نوبت عاشقانه های من بود... وبلاگی که تا اواخر شهریور بود و بعد یک بار برای همیشه پاکش کردم... وبلاگی که هر چند پاک شد اما اسم نویسنده اش رو برام یادگاری گذاشت. (به اسم بهارک می نوشتم)

ماه مرداد بود که کمیته اومد... کمیته اومد و زندگی یک سال من (و شاید تمام عمرم رو) عوض کرد.... منگنه رو به پیشنهاد غزاله و به رای کمیته ساختم... ساختم و این بار با ساختنش، آریا و بیتا هم ساخته شدند. تنها وبلاگی که من می نوشتم و افتخار این رو داشت که فیلتر بشه! و بعد از اون نوبت به پلاک ۱۸۰ رسید که با فاصله ی سه هفته از منگنه ساخته شد.... ماه آبان وبلاگ کمیته رو رسما به اسم خودش روی کار آوردم که هنوز زنده است! هر چند خود کمیته و منگنه از ماه آذر خاموش شدن!....

نه! هنوز تموم نشده! ماه دی دوباره با یه وبلاگ جدید شروع شد: دفتر خاطرات فقط من! وبلاگی که ساخته شد تا هدیه فقط خودش باشه.... وبلاگی که ساخته شد تا از ترس واکنش دیگران، این بار متن هامو به تیغ سانسور نسپرم! هر چند با تمام این شعار ها!!!‌ بیش از دو بار مجبور شدم قسمت اعظم متن هاشو پاک کنم. تا بلاخره علی فهمید و ه.مولایی کشفش کرد و خودم هم آدرسش رو به بهار دادم و کمتر از یک ماه بعد مجبور شدم کاملا از اونجا اسباب کشی کنم.

اگه اشتباه نکنم اواخر بهمن بود که توی شهر بی محبت رو توی میهن بلاگ ساختم! ساختم برای اعتراض به بستن دو روزه ی پرشین بلاگ. وبلاگی که فراموشش کردم و دیگه ننوشتمش.... نمونه ی بارز تنبلی من!

و ماه خرداد نوبت یار دبستانی من... رسید. این بار به حمایت از معین نوشتم و وبلاگی رو گردوندم که تمام متن هاش قرض از این سو و اون سو بود. وبلاگی که فقط دو یا سه بار خودم نوشتم... و معمولا به عنوان پی نوشت نویس! کار کردم!

و در آخر، آخرین وبلاگ من: وبلاگی که با امید و آرزوی تمام دارم می نویسمش هر چند تازه سه روزشه! وبلاگی که برای اولین بار متن هاشو تا سه هفته آماده دارم! چگونه فولاد آبدیده شد. داستان زندگی پاول کورچاگین که همیشه برای بهترین دوستام توصیه می کردمش ولی تقریبا نایاب بود.... تلاش شاید کودکانه ی من برای استفاده ی همگانی از زندگی پاولشا...

 

 

 وبلاگ من بلاخره یک ساله شد! یک ساله شد و من حس کسی رو دارم که برای اولین بار به ماه سفینه فرستاد! یادمه نظر اول رو برای وبلاگ من، نیما گذاشت. گفت که: چه خوب که بلاخره برای خودت وبلاگ ساختی! آقا نیما! اون وبلاگی که قبلش بهش سر می زدی هم برای من بود! متن اولم چهار تا نظر داشت.... تا وقتی شمارشگر وبلاگم به صد نرسید، هر ده نفر بالا رفتن برام عزیز بود! و حالا بعد از یک سال!... این شمارشگر از هشتصد گذشت! و خیلی از دوستای عزیزی که از اول می اومدن هنوز هم قدم بر دیده می زارن!

 

 

وبلاگم رو خیلی دوست دارم.... خیلی وقت ها برام منبع آرامش بوده... خیلی وقت ها که به شدت اعصابم خورد بود، صفحه اش رو باز می کردم و فقط نگاهش می کردم. وقتی احساس تنهایی می کردم، به تعداد نظراتش نگاه می کردم و فکر می کردم هنوز کسایی هستن... ماه آبان که بعد از دو ماه دوری برگشتم و شروع کردم به نوشتن، شاید به بیانی خیلی تنها بودم.... دوباره شروع کردن برام خیلی عزیز شد... هر چند یاد گرفتم که بدجنس باشم! یاد گرفتم .... (ترجیح میدم این یه مثقال آبرومو حفظ کنم و نگم چی کار کردم!!!) هنوز عاشقانه دوستش دارم٬ هر چند بهش خیانت کردم و نوشتم که: دروغ گفتن حق من است! و البته دروغ گفتم! من هیچ وقت دروغگوی ماهری نبودم! سعی می کنم دیگه هیچ وقت به این شدت دروغ نگم! سعی می کنم کمتر دروغ بگم!!! و سعی می کنم در اولین فرصت و با بهترین اسم، دوباره سر تیترم رو عوض کنم....

وبلاگ من یکساله شد.... یک سال تمام از حس درد، غم،دوستی، محبت و .... نوشتم و نوشتم... می خوام باز بنویسم و بنویسم... فقط امیدوارم لااقل برای سرگرم شدن گروهی جالب، لازم و کافی باشه!

از اومدن هاتون همیشه ممنون

نمی گم به امید شما و اومدنتون می نویسم.

می گم اومدن هاتون و نظرهاتون به من امید میده.

و من بهتون احتیاج دارم.... منتظرتونم!

و براتون آرزوی موفقیت دارم.

هدیه

 

پ.ن: این متن شاید تا دو یا سه هفته باقی بمونه. از تمام دوستانی که این متن رو خوندن (در هر زمانی) خواهش می کنم حتما نظر بدن. من برای یک سالگی وبلاگم امشب شمع روشن می کنم. شما نمی خواین یه هدیه ی کوچولو بهش بدین؟؟

 

اضافه شده در ١٢ مهر ماه ١٣٨٩: شروع: دروغ گفتن حق من است

/ 10 نظر / 6 بازدید
Pishy

يعنی نظر دادن هديه اس؟ باشه. منم با اينکه زياد اينجا نميام يک سالگی اين وبلاگو تبريک ميگم! فکر میکنم وقتی وبلاگ منم يک ساله شد چه احساسی دارم؟!

aaa

يک بار يکی بهم هشدار داد و شايد بيش از يه نفر .وای چه احمقی هستم.ای کاش شکل های ياهو اين جا هم بود. (...............................) نقطه پايان خط .

هديه

درود.گاه مي انديشم چشمهاي پر تمنايمان از چه رو به اين آسمان دوخته شده و پاهاي مضطربمان بر روي اين زمين سنگلاخي پي در پي به دنبال چه چيز است.براي تو كه خودت بهترين هديه بودي چيزي جز باور خودت ندارم .شاد باشي و موفق هميشه .بدرود.

elnaz

زمستون ۶۶ هم دومين وبلاگ من بود!!! اون هم ۱۵همين ماه ۱ساله شد!!!!...يادمی قبلی هم تقريبا همين ۱سالگی ولش کردم!!!...ولی اين رو...مطمئنن سال ديگه ۱۵ تير دوباره آپ می‌کنم!!!

علي شادمهر

سلام....يا متن تو خيلی پيچ پيچی بود يا خيابونای مغز من زياد پيچ داره....فقط می نويسم.... هيچ خيالی نيست!

parya

سلام...خوبی؟يک سالگی بلاگت مبارک....بلاگ منم ۱۰ تير دوسالش شد ميدونم چه حسی داری.موقع تولدش ميخوای سنگ تموم بزاری...حس ميکنی از جنس خودته...تولدش مبارک

علي شادمهر

چرا آپ نمی کنی هااااااااانننننننننننننننججججججججسسسسسسسستخخخخخ؟

mahya

سلام. وبلاگ قشنگی داری. تولد وبلاگت رو تبريک ميگم. خوشحال ميشم به منم سر بزنی. ايشالا جشن ۳ سالگی. موفق باشی...

yasaman

چه فعال بودی؟؟؟؟؟ تبريک می‌گم که تونستی اينجارو تا ۱ سالگيش نگه داری.....(؛

نیما کریمی

سلام...۱ سال گذشت...چه زود و چه کم بود شادی ها....از اول از يه چيز يا بهتر بگم از يه اخلاقت خوشم آمد...از همون اولين نظری که توی وبلاگ نيما کريمی گذاشتی...رک بودن و جسارت داشتنت توی حرف زدن و نظر دادن خيلی برام جالب بود.....اميدوارم تا ساليان سال بنويسی و جسارت و رک بودنت رو از دست ندی...اين رک بودنت هم بهم ميگه که کم کم بايد برم....ديگه نوشتن کار من نيست....بايد برم...شايد به اونی برسم که زندگی همهء ما رو مينويسه....سياه بودنم هم تقصير خودم نيست...تا بودم سياه بودم...با يه نقطهء سفيد.....نه اصلا.....شايد ديگه هيچ نقطهء سفيدی نمونده باشه...نميدونم...سردرگمم