سیمای کسی در دوردست

یک آسانسور بود. بالا می رفتم و پایین می آمدم و دنیاها عوض می شد. آسانسور شبیه دانشکده بود. اما هشت طبقه می پیمود.

آقای جدیدم با یک آقای دیگر تلفیق شده بودند. آقای دیگر، پسر دوست خانوادگی است که مادرش معتقد بود  می شود من مزدوجش شوم و وقتی پایم از آب ها گذشت دوباره استقلالم را پس بگیرم. جریان برای تابستان بود.

آقای جدید با آقای دیگر تلفیق شده بود. خصوصیات اخلاقی و ویژگی های فردی، برای آقای جدید بود و موقعیت زندگی و مالی برای آقای دیگر و من می دانستم که این، آقای جدید است و او نمی دانست که هدیه کیست. همان دوست این روزهایش بودم و قرار بود عید برویم همه خانه شان و من دلهره داشتم بفهمد که می شناختمش و دیدارمان، برای او جدید بوده. من دیدنش را انتظار می کشیدم. این طبقه، منفی یک بود. مثل منفی یک دانشکده پر از کمد بود. و درهای بسته ی آزمایشگاه. و شاید بشود گفت که بوی مواد شیمیایی.

پنج، طبقه ی طلایی بود. بالا تر از هر بلندی. طبقه ای طلایی و زرد. آدم هاش نو بودند. چلچراغ طلایی بزرگی داشت. پنج، طبقه ی طلایی بود و نرفته بودم هیچ وقت. جایی بالاتر از ساختار معمول دانشکده. بالاتر از ساختار هر جایی که رفته بودم.

پی نوشت: فکرم مشغول آینده است. از تمام راه های روبرو.

پی نوشت دو: دوستم رضا هم بود. در طبقه ی منفی دو داشت آب هویج می گرفت و آب هویج بستنی می داد به همه. من هم کمکش بودم گاهی.

بعدا نوشت: یادم رفته بنویسم. که خواب دیده ام اینها را.

/ 0 نظر / 4 بازدید