هجرت

کمتر از ده روز پیش با کتاب هاش رسید. گفته بود کارتن هاش تعدادشون زیادن و دلش سقفی رو میخواد از برای خودش و کتابهاش تا بازشون کنه. یکی یکی کارتن ها رو خالی کردم. کتاب های خودم رو از کتابخونه ی آبی و صورتی ام در آوردم و چیدم توی کارتن ها. کتاب های اون دیوار رو پر کرد.

کمتر از یک هفته پیش رنگ و غلتک جدید خریدم و از در اومدم تو.

کمتر از بیست و چهار ساعت پیش آحرین وسایل از خونه ی بهار خارج شد.

تک به تک شب ها توی دلم مرگ طبل زد. من آدم چسبیدن به مکان هام. به خانه ها. تغییر سخته برام و دلم رو به خون می ندازه. به خون افتادم. همه ی جونم زخمیه انگار. از امنیتی جدا شدم که نمیدونم چرا اونطور کودک وار فکر می کردم تا به همیشه حفظش می کنم. به سرزمینی اومدم که حالا دیوارهاش نو به نو رنگ شده. بزرگتره. شیک تره و به غایت غریبه تر. دلم منزل خودم رو طلب می کنه. جهان خودم رو. خونه ی بهار خودم رو. این همه سال از احتمال تغییر گفته بودم و حالا که ممکن شده، انگار از نو متولد شدم. ناتوان. گریان. بدجور گریان.

/ 0 نظر / 105 بازدید