گرم ترین رنگ

ازش همیشه حساب می بردیم. چه مهربون بود چه اخم می کرد. اومدنش به خونه حرمت داشت. اتفاقی بود که هر شب می افتاد و هر شب وظیفه داشتیم بریم استقبالش. وظیفه داشتیم حداقل ادب رو رعایت کنیم.

بار اولی که ابروهام رو برداشتم یه اخمی بهم کرد که چهارستون بدنم لرزید. هیچی نگفت. فقط سرش رو انداخت پایین و سعی کرد زیاد نگاهم نکنه. خواهری تازه مادر شده بود و شجاع تر از همیشه، حس کرده بود زیادی زمان نوجوانیش بهش تشر زده شده. داشت سعی می کرد گاهی از من حمایت کنه و تشویقم کنه تابو شکن تر باشم. اون حرف گوش کرده بود برای ترس و من حرف گوش می کردم برای احترام. 

فرم ابروهای من رو دوست داشت. چشم و ابروی من، چشم و ابروی خودشه و اسمش خودشیفتگیه شاید یا هر چیز دیگه ای، از اینکه نگاهم می کنه و بخشی از وجود خودش رو میبینه خوشحال بود. اولین بار این لذت کوچک رو وقتی بیان کرد که بعد از پنج سال عینک نزدن، دوباره گفتم چشم هام نیاز به عینک دارن و می سوزن. دکتر گفت اونقدر که نیاز به عینک داشته باشی ضعیف نیستن اما اگر فکر می کنی لازمه، بزن. با خودت. اون موقع به شدت باهام مخالفت کرد. گفت دوست ندارم عینک بزنی. دوست ندارم چشم هات رو از پشت شیشه ی عینک ببینم.

داستان ابروها فرق داشت. یه عکس از بیست سالگیش داریم که عینا شبیه بیست سالگی منه و نقش چشم ها و ابروها به چشم همه میاد. اون روز از پله ها بالا اومد و من رو دید و یه لحظه مکث کرد و هیچی نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت. فقط سعی کرد نگاهم نکنه. چند ساعت گذشت تا آروم شد. 

قانون اون سال هاش خیلی ساده بود. می گفت من میبینمت. تو خودت رو نمیبینی. پس صورتت رو، موهات رو و چهره ات رو مدلی که ما دوست داریم بساز. خودت که نمی دونی چه شکلی هستی. چموشی می کردم. موی بلند دوست داشت. من دختر مو کوتاهش بودم. کم کم چیزی نگفت. کم کم پذیرفت شاید. کم کم گذشتیم.

اسمش پیر شدنه یا تسلیم شدن؟ اسمش به دل من راه اومدنه؟ اون روز که دید تتو کردم گفت چه خوبه. ماه قبل که موها رو کوتاه کردم و مدلی زدم که می دونستم طرفدارش نیست، نگاهم کرد و خندید و گفت چقدر اینبار موهات خوب شده. امروز که رسیدم پیشش و روسری ام رو در آوردم به موهای آبی شده ام نگاه کرد و گفت خوبه که. مهم اینه که خودت دوست داشته باشی. مهم خودتی. نظر ما مهم نیست.

بالا رفتن سن خانواده تلخ ترین اتفاق ممکنه. همدیگه رو جور تسلیمی پذیرفتیم. تمام تلاشمون رو می کنیم که هم قدم با هم باشیم. دیگه از تغییر همدیگه در جهت خواست ها و نیازها و رویاهامون دست برداشتیم. انگار هر کدوم توی سنگر خودش نشسته و پرچم سفید دستمون گرفتیم و داریم برای بقیه تکون می دیم. انگار جان نداریم مثل قدیم بحث کنیم و حرف ببافیم و گاهی جدل کنیم. به جاش حواسمون به هم جمع شده. با یه مهربونی عمیق. جوری که سعی می کنیم وسط زندگی هم دست و پامون رو دراز نکنیم و به هم اطمینان بدیم که هر چیزی بشه، چهار نفر دیگه حواسش هست. حواسش به همه چیز هست. انگار مواظبیم اون یکی بیش از این زخم نخوره. درد نکشه. نه چیزی بیشتر از این.

یادم رفته مهربونی کردن آدم ها رو. داشتند که حرف می زدند، از اون گرمی صداشون دو سه بار به گریه افتادم. بعد، از حجم شکستگی درونم به وحشت افتادم.

/ 0 نظر / 24 بازدید