همیشگی ها

دیروز بود که همه چیز درست شد. همه چیز برگشت به حالت امن و خوب همیشگی. سرم را چرخاندم. به آدم های زندگی ام که دور تا دورم بودند و در شادی ام شریک، نگاه کردم و دلم قرص شد که آدم های زندگی ام همین ها شده اند. که رفته ها، هنوز صمیمی اند، هنوز قدیمی اند، اما در خاطره ها شریکیم. نه دیگر در لحظه لحظه ی امروز ها. دلم قرص شد. بعد دلم پر پر پر زد که کاش دوست جان جان جان جان جانم اینجا بود برای یک لحظه. که شروع این پریشانی آخر که شد، پیشم بود.

با آدم هایم رفتیم بستنی خوردیم. نرم نرم و خندان خندان بودیم. خیلی وقت بود که چنین چیزی نبود. این حجم عظیم آسودگی. این که هر کسی که می خواستم بود. اینکه بودند همه. چیزی کم نبود. و بی گلایه خندیدیم...

دوست جان جان جان جان جانم، بعد از مدت ها نبودنش  - مدت ها همان یکی دو هفته ی ساده است ها!- آمده و شروع کرده به سرک کشیدن به رد پاهای خودش. بعد انگار تنگ آرامشم کوبیده شده باشد زمین. آب هایش می پاشد به هر طرف. اشک همین طور راه می زند به چهره ام. یادم می آید چقدر دلتنگش هستم. دلتنگ بهترین پسری که دوستم شد و عزیزترین دختری که دوستم شد. بعد همین طور اشک است که راه می زند. از آن طرف هایده می خواند: تو به کس گفته نتونی، چقدر سخته خدایا....

راستش انگار باز روانم از فراموشی استفاده کرده بوده. برای روزی مثل امروز. که در نیستم هایشان، این چنین ماندگار هستم...

پی نوشت: یک رسم خوبی باید باب شود که آدم ها قبل از خداحافظی بپرسند: خوبی؟

همین پرسیدن آدم های قدیم است که انقدر همیشه عزیز می کندشان. همین نپرسیدن آدم های جدید است که هنوز موئد این است که هنوز آنطور که باید، نیستند...

/ 1 نظر / 4 بازدید
محمد

این تنگ آرامش عجیبه...گاهی که میشکنه آرامش آدم رو بیشتر میکنه...البته خودم رو عرض میکنم...