ستایش سراسیمه سحر سوزان نگاهت

من؟

راستش می ترسم که دو روز دیگر، دوستانم که می روند، تمام این امنیت شگرف این هفده روز برود و بشوم دوباره همان هدیه ی آشفته و سرگردان و نسازی که ساخته بودی ازم. می ترسم که دوستانم بروند و دوباره بیایی. که این روزها، آنقدر دور بودی و آنقدر امن بودم از اصلا نبودنت....

تو؟

روزی واقعا می روی... روزی، رفته می شوی...

می آیی  و چون چاقویی روز را به دو نیم میکنی/نیمی بهار هلهله زن،توفان های سرخوش/نیمی که نیامده بودی هنوز/و بوی نان کپک زده میدهد...شمس لنگرودی

/ 2 نظر / 5 بازدید
محمد

نترس....نمی شوی....نباید بشوی...

سيا

ترس نداره