به سامان رسیدن

دراز کشیده بودم روی کاناپه، وسط بی خوابی شبانه زل زده بودم به قشنگترین عکسی که در این سالهای عکاس بودنش از من به ثبت رسانده و حواسم نبوده. یک پوزخند نیم خورده دارم و پایین عکس برام نوشته که تولدت مبارک عزیزم.

دوتایی امشب جشن گرفتیم. هر کس در خانه ی خودش. من خودم را پرت کردم وسط خاطره ها و عکس های پنج سال اخیر (قبلی هاش را گم کرده ام) و دیدم چطور از خنده ریسه می روم. برام قشنگ بود که چطور همه جای این چند سال همدیگر بودیم. بهش تلفن که زدم، تبریک که گفتم، توی صداش شادی خالص داشت.

دختر بانو، امشب عکس عروسی یکی دیگرمان را پیدا کرده. پنج تا از ساقدوش ها (سه تا دختر و دو تا پسر) از دوستان سالهای قدیمند که کمرنگ شده اند اما عزیزند هنوز. عکس هشت نفری سرشار از زیبای است. بدن های جسور و کشیده و شجاع. دختر بانو امسال عروس می شود و حتما نگاه خریدارانه تری به عکس داشته.

خودم را پخش کرده بودم روی کاناپه. کتاب را بغل کرده بودم و زل زده بودم به عکس سه سال پیش و لبخند نیم خورده ام. بعد شعف از انگشت پاهام بلند شد، لغزید و غلغلکم داد و سر خورد توی جانم. به خنده افتادم. زندگی خودش را پیش رویمان گسترده و هر کدام در پهنایش نقش خودمان را داریم و قلاب های خودمان و به طرز لذت بخشی با کنار هم بودن گره خورده ایم.

به گمانم قرار از اول هم همین بود...

/ 1 نظر / 24 بازدید
مــ ــآه

قرار از اول هم همین بود شک نکن سلام !