در دست باد

سال های چهل و دو چهل و سه، بابا و واو هم نیمکتی بودند. دبستان. دوستیشون از همونجا شکل میگیره و گروهشون پنج نفره میشه و تا سال های جوانی که بچه محل بودند، دوست و هم مسلک می مونند با هم. یک عکس حدود بیست سالگی دارند. پنج نفری ایستاده اند رو به دوربین. شلوارهای پاچه گشاد. پیراهن های مردانه. محجوب تر ها - مثل بابا - یک گوشه ی عکس تکیه شان به دیوار است و پرشورترها - واو - یقیه ی لباس بازتر و سیبیل مدل دار و گردنبند دارند.
واو برای زندگی کردن داشته. نجار میشود. با دختر زیبایی را میبیند و عاشق می شود و خیلی زود ازدواج می کنند و خیلی قانع و مختصر، زندگیشان را شروع می کنند. ورد زبان واو این بوده که کاش دختردار شوم و اسمش را هم انتخاب کرده بوده. آن وقت ها کسی دلش نمیخواسته پرنسس بابا بزرگ کند. دلشان دخترهایی جسور و مهربان و مقاوم میخواسته. همین هم می شود. بچه ی اولشان دختر میشود و بعد، زمان بین رفقا فاصله می اندازد. پسرهای واو که به دنیا می آیند، بابا از آن محل کوچیده بود.
آخرین بار ده روز پیش با بابا حرف واو شد. من برای خانه ی جدید قفسه ی چوبی لازم دارم و پرسیدم که چه خبر از فلانی پدر؟ کمی حرف زدیم و آخرش گفت عجله دارد و باید برای یک سفرک، از تهران خارج شود. پرسید کاری ندارم این روزها؟ گفتم نه و دو سه روز بعد دوباره زنگ زد که هستی؟ مهمان میخواهی؟ از در، با یک ظرف بزرگ بستی سنتی و یک ظرف بزرگتر فالوده آمد تو. به کام خودش. پرسیدم چه خبر؟ گفت دیروز بهشت زهرا برای تشییع جنازه بودند و امروز ختم بوده. آبلیموی فراوان زد و قاشق به قاشق بستی خورد و کم کم یخش باز شد و گفت که واو مرد. از در خانه که رفت بیرون، تا ساعت ها اندوهش هوای خانه را مکیده بود.
بعد از مراسم هفتم - دیشب - یک نوشته ی بلند بالا نوشته برای دختر واو. که دختر عزیزم. سلام و بعد یک نفس یکی دو برگ آ چهار نوشته. برام فرستاده بود که مثلا اگر ویرایش میخواست خبرش کنم و در واقع خواسته بود در جریان کارش باشم. کلماتش، عمق غمش، مهر پدرانه اش که اینطور نگران تمام فرزندان دوستاش - دو دوستان فرزنداش- هست، تکانم داد. نوشته که این چند سال دور شده بودیم اما خیلی دلم میخواست جی غم در شادی هاتون شریک بودم. که پدرت راهنما نداشت. تنها بود. تو برای برادرهات بزرگتری کن و تنهاشون نذار. که پدرت بهت ایمان داشت.
داره تبدیل به نور میشه. نور یک ستاره ی دور که حضورش به آدم ها دلگرمی میده. هر سالی که بزرگتر و سال دار تر شده، میبینم چطور جانش عمق پیدا کرده و نرم تر و وسیع تر میشه. دلم میخواست میتونستم بفهمم این روزها که مرگ به پشت در خونه ی خودش و دوستاش رسیده، چی تجربه می کنه. که تجربه ی مواجه شدن با مرگ براش چطوره. که کم شدن توان تن، از بین رفتن آدم ها و خویشتن، چه تفاوتی در قلب آدم ایجاد می کنه.
این وقت ها که اندوهش و مهرش سنگینه، انقدر خالص میشه که حس می کنم میشه ذرات روشن درون دلش رو دید.
/ 0 نظر / 140 بازدید