و صدایی در دوردست مرا فرا می خواند

وقت هایی هست در زندگی ام، که همه چیزش خوب است. همه چیزش، به اندازه ی یک غذای جا افتاده ی خوشمزه ی مادرکم خوب است. همه چیز به اندازه ی اندازه ترین روزهای آن دورانم حتی، خوب است. وقت هایی هست که همه چیز خوب است...

اما ارضا کننده نیست برایم.

همه چیز خوب است راستش. دوستانم زیادند. آنقدر که در بیست و دو سالگی بشود آرزوی دوستانی رنگارنگ و از همه جهت فوق العاده داشت، خوبند. بعد هستندم هم. این لحظه هایم اصلا بوی خالی بودن نمی دهد حتی یک ذره. اما....

یک مرگی ام هست دیگر!

دوست دارم یکی می آمد این روزهایم را حل می کرد. حل می کرد و می دید مشکلش چیست. من کجایم هستم که دلگیرم. من کجایم هستم که دلتنگم. دلم می خواست می فهمیدم دلتنگم؟ دلگیرم؟ کجایم؟ دوست دارم می شد بفهمم خودم را یکبار. این نمی شودم.

این خوب شدن همه چیز، نه! من کس این لحظه ها نیستم. من آدم طوفانم. در این نسیم ملایم....

می گندم من.

پی نوشت: دلم چیزی را مبهوت است. دلم گیج است. من گیجم...

/ 0 نظر / 4 بازدید