سهره

دخترهای زیبای بیست ساله و بیست و یک ساله، درسشان تمام شده بود و آمده بودند ایران بینی. صبح که بهشان رسیدم، روی مبل هتل خوابشان برده بود. بیدار شدند و راه افتادیم توی شهر. بهشان گفتم که هیچ وقت توی شهر خودم توریست نبودم. موزه ها و آثار باستانی اش را بعد از مدرسه ندیده ام و  گفتم که این تجربه برای خودم هم یکتاست.

بهشان نشان دادم چطور بشکن می زنند، توضیح دادم چطور نبات درست می کنند و نان می پزند و زرشک پلو درست می کنند، یکی شان روانشناسی خوانده بود و از یونگ حرف زدیم و یکی دیگر با تاروت آشنا بود و کتاب مشترک خوانده بودیم و سرگرمی مشترک داشتیم و قهوه ی کافه نادری به نظرشان خوشمزه ترین بود. نهار فلافل بازار خوردیم و روسری خریدیم و گره زدن یادشان دادم و وقتی سوار تاکسی که شدیم برویم سمت شمالی شهر، هر سه تا از خستگی خوابشان برد.

استانبول، شب آخر، با اپو - که یک پسر سی ساله ی ترک بود - تا صبح نشستیم و هر کس کار خودش را کرد و بعد فیلم های از ایران را نشانم داد که اینها درست است؟ براش توضیح دادم که هر کدام چیست. که هیچ کدام ساختگی نیستند و این کشوری است که بله، ما هنوز در آن زنده ایم. با دقت به حرف هام گوش کرد و بعد، همان وقت که خورشید زد و آسمان تمیز استانبول روشن شد، بهم امید داد که موفق می شوید شما. راه سختی است، اما به مقصد می رسید.

آن شب اپو فیلم دید و دختران خود ایران را دیدند. از تحریم ها شنیده بودند اما نمی دانستند دارو کم یاب شده. نمی دانستند سه سال و نیم قبل کشور چه صدایی داشته. کلید خانه را در آوردم و دست بند سیاه و سبزم را - که آویزان به کلیدم است - نشانشان دادم. من برایشان از دل تاریخ انگار آمده بودم.

انگار فراموشکار شده بودم و یادم رفته بود چقدر همه شبیه همیم. از دیدنشان و شباهت غریبشان به خودم کیف کردم. از امیدی که داشتم و گاهی یادم می رود و آنها، پر بودند از آن جنس امید. از کیفیت خنده هایشان که شبیه اخم محو روی صورت من نبود. توی آینه نگاهشان می شد فردا روشن باشد. و بود.

وقت سلام، دست داده بودیم. وقت خداحافظی محکم همدیگر را بغل کردیم.

/ 5 نظر / 19 بازدید
نسیم

چه تجربه خوبی هدیه. بهشون می گفتی سخته ولی ما داریم سعی می کنیم زندگی کردن یادمون نره. بهشون می گفتی ایران ماییم نه اون چهره ای که از حکومت می بینید

یواشکی

رمز موفقیتم رو چند سال پیش عوض کردم... الان هرکاری میکنم یادم نمیاد! زندگیم قفل کرده...کسی رو سراغ نداری رمز گشایی کنه؟!

زاویه

چقدر قشنگ حرف دل من را گفتی. مرسی

امین

چند بار همچین تجربه ای با ملت فرانسوی، هندی، چینی، کانادایی و ... داشتم، لذت بخشه وقتی که دارن با تفکری تغییر یافته میرن، اما تا یک مدت ناراحتی که چرا تقریبا تموم دنیا با شک، وحشت و دلسوزی نگاهت میکنن، همیشه هم یک نتیجه داره::: از ماست که بر ماست

سارینا

سلام وبلاگ جالبی دارین حتما به سایت ما سر بزنید ... منتظرتم http://dl.xco.ir/bazaryabi .