ماه، بالای سر تنهایی است

قله را

تنها بهانه ای ساختند برایمان

تا لاینتهای آسمان را

دور و دوردست بیابیم

و ندانستند

ما هر یک دو بال داریم!

-------------

سلام.

عادت به نامه نوشتن و نامه خواندن، ندارم و احتمالا نداری. عادت به نصیحت کردن انگارمتاسفانه دارم و اینبار خوشبختانه نداری. پس فقط همین!

سلام.

در بسته ای می بینی؟ در بزن!

باز نمی شود؟ در بزن باز!

کسی نیست؟ در بزن!

پاسخی نمی آید؟

خب! این خانه مهمان نمی خواهد! عزیز باش و مهمان هرخانه نشو! قدر داری تو! می دانی که؟ اینکه نمی دانند، تو برایش درد نکش! بگذار درد آنها شود.

رو ترش نکن پسر! می شود! من می شناسمت که می گویم می شود. می شناسمت تو را که همان پسری هستی که کمی بیش از سه سال پیش، کسوف چین را نرفته، رفته بودی.

باشد! این خانه مهمان می خواهد! اما تو را نمی خواهد. یا نه! تو را می خواهد. اما نه در صدر مجلس. خب نَشین. سر سفره ای که قدرَت نمی داند، نشین. قدر خود و حد خود را بخواه. نه لقمه ای یا جایگاهی، کمتر!

بارت را ببند. سه بار، یک جواب، کافیست برای فریادت که - بسّم است- . بارت را ببند. خانه، خانقاهی قدیمی است کم است از نیاز تو. از نیاز من. از نیاز ما. بارت را ببند. به خانه ای دیگر می رویم. خانه ای، ارجمند تر!

کوله بارت حاضر است سالار؟

به من زنگ بزن.

/ 4 نظر / 4 بازدید
سالار

مرسی هدیه... یکم داغون ترم از اون که زنگ بزنم... اما کوله بارم آماده است... زود زود بهت می زنگم عمه گلم...[لبخند]

بابک

تازگی ها یه کار جدید می کنم. پست های ملت رو از بلاگ هاشون می دزدم می ذارم تو بلاگ خودم

نگار

[متفکر] من هیچی نوفهمم