رشادت جاذبه!

سقوط رو وقتی دوست دارم

که آزادانه باشه

آزاد آزاد آزاد

وقتی ته خط می رسی

و دستات رو باز می کنی

و خودت رو رها

.........

و دیگه چیزی نمی مونه به جز صفیر باد و نئشگی عمیق برخورد!

* پ.ن:

عادت بدیه اینکه از پله های دانشکده پایین نمی یام.چشمک از رو نرده ی کنار پله ها سر می خورم.  تا حالا چند بار خوردم به این پسر اون پسر!آخ‌ (منم که ناراحت!‌اما جالبه هیچ وقت به دخترا نمی خورم!از خود راضی)

امشب، موقع سر خوردن - وقتی اعصاب و روانم خمیر بود و خمیره اش هم رو به خرابی می رفت- تعادلم از دست رفت و از پشت برگشتم و پرت شدم پایین از نرده ها.فرشته یادم نمیاد چطوری گرفته شدم!‌ فقط ترس تصور درد شدید رو با همه ی وجودم حس کردم و لحظه ی آخر،‌ فهمیدم که دو دستی!‌ (شایدم سه دستی!) وسط دانشکده از اون نرده ها آویزوونم و یکی از پاهام رو یه موقعیت خطرناکیه که هر لحظه سقوط دو طبقه ایم رو تضمین می کنه.

بار دوم بود.

بار قبل، چند روز پیش بود که داشتم از خیابون دماوند رد می شدم و یه پیکان از بیخ گوشم رد شد....وقت تمام (تا من باشم بفهمم پیاده روی هم اندازه داره!منتظر)

و فکر می کنم حداقل در یکی از زندگی های موازیم،‌ کار دست خودم دادم.

یکی یا چند تا از زندگی هام تموم شده.

و من

ادامه بدم؟ / می دم؟

پ.ن-۲: اینجا تهران است!‌ صدای من را از پلی تکنیک (امیرکبیر!قلب)می شنوید!!!!خجالت

(این شکلک ها رو دوست دارم!)

/ 2 نظر / 4 بازدید
بیژن

درودبرگرامی همدل. من تارنگاری دارم که درآن درباره گذشتار ایران مینویسم. اگر دوست داشتی چیزی در موردگذشتارایران بخوانی به تارنگار من سری بزن. شادوپیروزباشی. بدرود.

آخرین بازمانده

درود ممنون از نظر دادن شما ! راستش من معمولا فقط شبها وقت میکنم که بنویسم . معمولا آخر شبها .اما تقریبا هر شب تو چند تابلاگ پست میزنم اگر مایل بودی بگو تا آدرس اونها رو هم بدهم