میوه

تاریخ ها را پس و پیش می کنم. حساب می کنم چهار سال از تابستان امسال که بگذرد، اگر باز هوایی نشوم که مسیر عوض کنم، دو سه سال وقت برای ارشد گرفتن لازم است و چهار یا پنج سال هم، برای مقطع بعدی. بعد نقشه ی کاغذی زندگیم را می چرخانم که یک طور وقت خالی پیدا کنم. ده یا یازده سال، از تابستان امسال که بگذرد از نیمه ی دهه ی سی هم گذشته ام. دیر است. بعد مداد را دستم می گیرم که خب اینجا شاید یک سال وقت خالی باشد. اینجا شاید بشود زمان را کش داد و می دانم که نمی شود.

لبخند عمیق که می زنم یا به تمام صورت که می خندم، گوشه ی چشم هام چروک می خورد. کمی بالاتر از دو طرف لب هام - زیر بینی - خط می افتد. لای ابروهام مستعد جا افتادن خط اخم شده. زمان هنوز خیلی مانده که این خطوط محو را به جز خودم، بقیه هم متوجه شوند. روبروی تصویرم، رو به سطح سرد آینه دست می کشم روی پوست تنم که قرار است چند سال دیگر همراهم باشد و می بینم که فرق کرده. خیلی ظریف. که هر کس ترک های پوست تنش را بهتر می شناسد. خستگی موهام را می شناسم و قول می دهم عید که گذشت، از شر رنگ شدن نجاتشان دهم.

هر ماه، می شمارم که خب، یکی دیگرشان هم رفت. از غافلگیری متنفرم و تخمک های کوچکم، ذخیره ی نامحدودی دارند. اصراری بر مادر شدن نیست. هنوز پروراندن یک تن خارجی در بدنم غریب است و هنوز فکر می کنم اگر قرار باشد برای تمام زندگی کسی، نگران باشم و مراقب، از نفس می افتم. بعد اینها را می گذارم کنار نقشه ی زندگیم. در کنار همه ی خواسته هام، بدنم از من یک زن ساخته که بایسته ام می کند بشمرم که زمان کافی دارم برای پشیمان شدن؟ حساب می کنم که شیطنت ها را چند سال دیگر می شود ادامه داد؟ زمان هست، اما نمی دانم تا به کی. زمان برای اینکه یک تن، به تمامی متعلق به تو باشد. حتی اگر این تعلق فقط محدود به چهار پنج سال ابتدای کودکیش باشد.

از تمامی دردهای زن بودن، فقط نگرانی از چطور و چگونه و کی مادر شدن برایم مانده. یک توانایی و هزار سوال.

پی نوشت: بعد در کنار همه ی اینها، یک ترس عمیق هست. انقدر ریشه دار که می گذارم همانجا باشد و سراغی ازش نمی گیرم. ترس از اینکه من آخرین شاخه از درخت حیات باشم. عاجز از جوانه زدن. که گنجینه ی ژن های به ارث رسیده را - نه که چیز خاصی باشند - با خود به گور ببرم.

/ 4 نظر / 18 بازدید
امین داوری

بعد از عید قراره چه اتفاقی برای موها بیفته؟!

امین داوری

حسودیم میشه به ثبت کردن های تو. اینکه همه’ خودتو ثبت کرده ای. رفتم از آخر "رندوم" شروع کردم به جلو اومدن. از سالهای قدیم پست هات رو خوندم. دو-سه تا یکی. بعد خواستم ببینم که زمان انتخابات چکار میکردی؟! دیدم اونقدر درگیر عاشقیت بودی که اصلا" انتخابات دیده نمیشه. بعد دوباره چند تا یکی خوندم تا ته! -کلا" دوستت دارم و حس خوبی به من میدی. ایشالا برات اتفاقهای خوب بیفته همیشه..

نسیم

زود نگران شدی. هنوز کلی راه در پیش است دختر جان

زاویه

سالهاست که با این حس کلنجار میرم و هنوز به نتیجه نرسیدم