دیوانگی ماه نو

اون شدت روزهای خون، آخر به جنون میرسونه من رو. حالا که گذشته، بعد از این دو ماهی که خانه عوض کردم، تازه نشسته ام به کشیدن طرح وسایل جدید. دیوارها. چیدمان. دوماه و همه چیز نچیده و در جعبه و نرسیده باقی مانده هنوز.

من آدم زمانم. هر چقدر به نظر هول هولکی و عجول برسم، آدم زمان دادنم برای رسیدن اتفاقات. دم کشیدنشان. قد کشیدنشان. و بعد، یک دفعه به دنیا آوردنشان. به چشم بقیه اما آن چند ماه ِ قبل از عمل، ندیده میماند. شبیه همیشه.

روزهای خون. به زایشی فکر می کنم که یکبار دیگه از دست دادم. به زایشی که هیچ وقت شاید به دست نیاد. هاه. روزهای خون، طوفان ِ مجسم.

به چشم هات فکر می کنم دختر. به چشم هات. توی ذهنم. جایی توی وجودم در حال قد کشیدنی و فعلا، تازه در حال چیدن ای خانه ام. چند خانه عقب تر در مکان. چند سال عقب تر در زمان.

هاه.

/ 1 نظر / 161 بازدید