برای نگاهی که فراموشش کردم!

آقای خاصی بود آقای خاص.

مثلا می خواست چایی دم کند و یادش می رفت زیر چایی ساز را خاموش کند تا که همسایه ی شان بیاید و خاموشش کند.

مثلا آنقدر نسکافه را تلخ می خورد که وقتی برای من دو قاشق شکر می ریخت، تعجب می کرد که من هنوز می گویم عادی است طعمش.

مثلا رنگ قرمز را آنقدر دوست داشت که یک کلاغ رنگ طلایی را!

مثلا با یک تی شرت بنفش چندین سال پیشش هم می توانست جذاب باشد اگر می خواست.

آقای خاصی بود آقای خاص.

کلمات خاصی هم داشت.

مثلا به نسکافه می گفت کافی همیشه.

مثلا حرف زدنش لحنی خاص داشت و باز با این حال به حرف زدن و جمله بندی های من می خندید.

مثلا ....

حالا از ما که گذشت...

حالا که ما گذشتیم ازش کامل.

اما آن شب، وسط عروسی، وقتی یاد آقای خاص افتادم و هر چه فکر کردم چشم هایش به یادم نیامد.... دلم از خودم گرفت!  دلتنگش شدم کمی.

پ.ن: خانه که آمدم، عکسش را که آوردم، هی نگاهش که کردم، باز هم یادم نیامد!

بعدا نوشت: غریبه شده بود با من.

بعد تر نوشت: دلتگ دقایقمانم شدید.

تصحیحیه ی چند روز بعد محیا:

به انگلیسی خواندن من هم اهمیت زیادی می داد تازه! الان مثل بلبل حرف می زنم من بخاطر زحمات ایشان!

/ 2 نظر / 4 بازدید
محمد

[لبخند]

محیا

یادت رفت بگویی که به انگلیسی یاد گرفتنت اهمیت میداد زیاد !