آخ اگه بارون بزنه

بلند می شویم دست همدیگر را می گیریم به مقصد دکتر. معمولا ما عادت نداریم دست هم را بگیریم. واقعا کار لوسی است. اما وقتی می رویم دکتر، این کار دیگر ایرادی ندارد. انگار دوباره همان پدر - بزرگی می شود که دخترش کوچک شده.

می رویم دکتر. معمولا ما فقط برای سرما خوردگی که برویم دکتر پدر خوش اخلاق است. چون می داند سرما خوردگی من خوب می شود. سخت است، اما خوب می شود. وای به روزی که بخواهیم دکتر چیز دیگری برویم. یادم نمی آید به دندان پزشکی رفتن با پدر. چشم پزشک هم بار آخری که رفتیم دکتر ترسید و گفت با اینکه بد نیست عینک بزنی، اما خیلی هم اجباری نیست و بی خیال شو!

معمولا برای سرماخوردگی که برویم، پدری خوش اخلاق است. پدری اعتقاد دارد من همه ی کارهایم را خودم می کنم به جز همین دکتر رفتن و این یعنی من احتیاج دارم پدری بیاید و امنم کند. اصلا می آید تهران که من را ببرد دکتر. از در که می رویم تو، به منشی می گوید که این دختر کوچولویمان را آوردیم که سرما خورده. می رویم پیش دکتر. دکتر که معاینه ام می کند و می آید که برایم قرص و دوا بنویسد، انگار پدری بهش بر می خورد. انگار کم است. شروع می کند که: آقا/ خانم دکتر! این دختر ما، چند سال پیش، یه سرمایی خورد....

راست می گوید پدری خب. چند سال پیش من یکبار سرما خوردم که دو سه ماهی طول کشید و آخرش کارم به عکس ریه کشید. اول تر ها که سرما می خوردم، دکترها از این کپسول دو رنگ های یک سر سبز که اسمش فکر کنم آموکسی سیلین است می دادند برایم. بعد شد آموکسی کلاو ۶٢۵. دو سه سالی بعدش، دو سه سال قبل، شد سفالکسیم ٨٠٠ اگر اشتباه نکنم که انقدر گنده بود که توی گلویم گیر می کرد.

بعد پدری کل این داستان را که می گوید، دکتر چشمانش گرد می شود، سرش را می اندازد پایین که پدری باز از آمپول های معجزه آسا تعریف می کند که باید بزنم تا خوب شوم. بعد دکتر با عزم مصمم یک عالم قرص سخت سخت می نویسد و راهی مان می کند.

بعد پدری دستم را می گیرد می برد که آمپول بزنم. این باید درد آور ترین بخش ماجرا باشد. اما همیشه انقدر خندیده ایم که مثل آدم!!!! آمپولم را با خنده می خورم و می روم پیش پدری. بعد پدری دستم را می گیرد و می رویم خانه. ما معمولا عادت نداریم دست هم را بگیریم. اما وقت های دکتر رفتن، موقعیتی استثنا است.

حالا فردا صبح، قرار است بیدار شوم، بروم بیمارستان ساسان. که آنجا دستش را بگیرم. برود برای اکوی قلبش. برود که مطمئن شویم خوب است و درست است. فردا صبح، قرار است همراهش بروم که امنش کنم. که بهش بگویم همیشه هستم که دستت را بگیرم.

پی نوشت: چرا حواسم نبود پدری که داری پیر می شوی؟  چرا حواسم نبود که وقت مطالعه عینک می زنی؟ چه شد که توی عکس ها فهمیدم که موهات یک دست سفید شده؟ پدر چه شد که دور چشمانت انقدر خط خط شد؟ چه شد که ....

بابایی، بابایی، بابای گلم، چه شد که زمانه پرخید؟ چه شده که این روزها، این بار من شدم که نگرانت شدم؟

/ 4 نظر / 3 بازدید
سید جمال طباطبایی

افرین ممنونم از مطلب شما بله استفاده وافر بردم عزیز بزرگوار بر انم تا از این پس در هر سه وب خطر صهیونیسم را به جوانان گوشزد کنم اری حرف اول امام عزیزمان مبارزه با اسراییل است به هر سه وب من بیا مطالب خوبی نوشتم لازم میشود تنها کافیست رو ی پروفایلم کلیک کنی هر 3 وبم می اید یا علی

فاطمه

خیلی دوست داشتنی بود متنت آبجی[گل] چقدر این باباها نازن!

محمد

برو هدیه دستت بابا رو بگیر ایشالا که هیچی نیست!

نگار

هدیهههههه؟ خیلی یه جوری نوشتی[ناراحت] اینشالا که هیچی نیست و خوش و خندان با هم به خونه برگردین[لبخند]