نبودن هات

لوس - زن بودن میخواهم !

از همان هایی که تویش لوس می کنی خودت را و زن می کنی خودت را و لب ور می چینی و می گذاری در آغوشت بکشد همچین! - که یعنی دوستت دارم - بعد تو لوس کنی خودت را و جمع کنی - که یعنی من را کامل پناه بخواه و بده که اندازه امی. و آنقدر تنگ بفشارد که نفست تنگی بگیرد و صورتت را فشار دهد به الیاف لباسش و نتوانی بدون تنفس بوی خفیف انسان بودنش نفس بکشی - و کیف کنی از این حالتت شدید - بعد بپرسد که چی شده و همان جوری -لوس مچاله شده- چشمانت را ببندی و همانجوری بمانی و فقط سرت را بالا و پایین کنی که مثلا هیچی!‌ و بخواهی -نگفته- که همانجور نگهت دارد....

از همان لوس - زن بودن ها؛ ها!!!!

از همان ها دلم هوس کرده.

اصلا هم از آن لوس هایی شدم که دلم مرد می خواهد. دلم مرد خودم را می خواهد ها! دلم می خواهد بیاید بلاخره دیگر! دلم می خواهد بفهمد که من زن رابطه های دیگر نیستم. بفهمد که نمی چسبد بهم اصلا. بفهمد که عاشقانه ام نمی گیرد اصلا برای کس دیگر. بفهمد که باید چند روز دیگر یادش باشد بیاید بهم تبریک کادوپیچ بدهد. یادش بیاید وقتی هم سن الان من بود چقدر تب دارم بود. یادش بیاید باید بیاید.

دلم هوس گندی کرده!

اصلا هوس کرده دیگر! چکارش کنم! گوش به حرف من هم که نمی دهد! کار خودش را می کند انقدر سرتق است -بدتر از خودم- که آرام نمی گیرد دیگر!

بد ترینش این است که می دانم، تا وقتی آرام نگیرد هم ها، هزاری هم آدم مهم بیاید در زندگی ام، درست نمی شوم. می دانم الان حتی اگر محیا بانویم هم ساقدوش مردش را به نظر من انتخاب کند و آقای خاص را بگذارد، حتی اگر تولد امسالش دعوت کندمان که چهار نفری باشیم، خوش می گذرد بهم ها، خیلی هم! مثل تمام دورانی که چسبمان بود محیا، اما -یک امای گنده هم- وسط دلم همچین خالی می ماند! که اگر....

دلم هوس گندی کرده!

اصلا لوس - زن بودن گند است!

زن بودن - وقتی مرد، مرد خودت نیست - گند نچسب است برایم!

پ.ن: انقدر حرص می دهدم این جناب خودکار آبی! یا باش! یا نباش! تکلیفم را با خودم بفهم که نمی فهمم!

پ.ن.٢: تبدیل شدن درد دارد. "زن" شدن، "مادر" شدن، "عشق" شدن، تبدیل شدن!

محیایم دردش را کشید! تبدیل شد دیگر. تبدیل می شود روزهای آینده بیشتر. تبدیل شد. دختر بچه ی بی خیال سراسر شیطنت این سال هایم، امشب شفیره اش را مردی گشود برایش. جریان خونش را تغییر سرعت داد، ذهنش را طور دیگر کرد، بزرگ کرد دوست کوچکم را چند لحظه ای! بزرگش کرد...

محیایم درد کشید! اما تبدیل شد در خط آخر! تبدیل شد...

پروانه شد!

بعدا نوشت: نیست طفلک خودکار آبی حقیقتا! نمی فهمم اما چرا نمی فهمم!!!!

/ 10 نظر / 4 بازدید
محمد

[گل]

محیا

می آید بانویم، هر آمدنی را قبلش باید خوب بخواهی، شاید این هم راه پروانه شدن توست بانو [ماچ] پ.ن.لوس که میشوی، مچاله که میشوی، آغوش که میشوی یادت باشد "خر در چمن" نشوی! [نیشخند][خنده]

من خودم

چقدر قشنگ و واقعی لوس-زن بودن رو توصیف کردی...جدا از اینکه خوبه یا بده...خودشوو خیلی خوب بیان کرده بودی...دوست داشتم...

احسان

می گم جدیداَچفدر لوس می نویسی [چشمک]

شاپور

لوس زن بودن. باحال بود توصیفش ایشاا... جریان خونت تغییر سرعت بده بزودی ...[هورا]

محیا

هدیه جونم، یه خواهشی دارم ازت لطفا، دیگه کلا از جریان من و مرتضی برای کسی نگو تا الان واسه هرکی گفتی عیب نداره اما از این به بعد رو لطفا سکوت کن چیزی نشده ها، اما امشب مرتضی بهم گفت امیدوارم وقتی برگشتم همه نگاه های مشتاق و تیکه و اینا نباشن! گفت فعلا میخوام بین خودمون بمونه ترسیدم یه وقتی چیزی بشنوه از اینور اونور بهد بیاد بهم غر بزنه! فدات شم، مرسی [ماچ]

طلایه z

محیای خودمون؟

محیا

دقیقا محیای خودتون!!! [نیشخند]

طلایه Z

خبریه محیای خودمون؟