می رم همراه کولی های آواره!

تو سایت تنهام...

هیچ کس نیست.

برگشتم خوابگاه. یه حس غریبیه. یه چیز عجیب! اون تنهایی ای که کل تابستون حسرتش رو می خوردم رو الان دارم، اما چهره ی مامان بابا روز آخر خداحافظی واقعا ناراحتم می کنه. یا مثلا اون روزی که بابا گفت که: هدیه نمی شه از دانشگاه انصراف بدی و همینجا بمونی؟ یا مامان که کل روز آخر مغموم بود...

برگشتم... همون خوابگاه، همون اتاق، همون تخت! این عجیب ترین قسمت زندگی خوابگاهه. اینکه هر ترم رو تختی می خوابی که نمی دونی قبل از تو کی روش خوابیده؟ شاد بوده؟ غمگین بوده؟ کجا؟  چطور؟ اینکه من از باقی مونده ی روح چند نفر از اون تخت بهره مند می شم خیلی برام عجیبه.

برام عجیبه که برم سلف غذا بخورم وقتی نمی دونم قبل از من چندین دانشجو این ظرف غذایی رو که من بدست می گیرم رو استفاده کردن....

برام عجیبه و شیرین! اینکه من هم جزوی از این چرخه هستم...

یه عالمه با خودم کلنجار رفتم که این ترم سنگین تر باشم. تنها تر باشم. ارتباطاتم رو کم کنم. هیجاناتم رو بیرون نریزم.... و امروز شاید از همه بیشتر خندیدم و چرخیدم و گفتم و شاد بودم... این منم!‌من تغییر نا پذیرم!‌

من عاشقم!

عاشق تمام لحظات خوشی ای که می گذرونم. عاشق تمام آدم هایی که باهاشون می خندم. آدم هایی که می خندونمشون. عاشق شادی و محبتی هستم که دائما دارم جا به جاش می کنم!‌

آره!‌دائما این شادیه از وجود من جا به جا می شه! این چیزیه که خودم حس می کنم! حسش نمی کنی؟ می دونی بهترین حس من کیه؟ وقتی آشوبم، می نویسم و خودم رو خالی می کنم از ناراحتی و پر می کنم دوباره از شادی و خوبی و آرامش‌ (وای، مخصوصا آرامش)  و آخر چیزی که نوشتم، آرزوی خوشی و خوبی و سربلندی می کنم برای اون کسی که اومده و با خوندن متنم تو یه لحظه ی من شریک شده.

چرا انقدر این آدم ها برام مهمن؟

نه. همه برام مهمن. آدم ها مهمن. شاد کردنشون. آرامش دادن بهشون. همه چیز.

و غم هاشون!‌ که این همه به هم شبیه هستن به این شدت. همه یه راه رو می ریم. یه مسیر رو. می تونیم هم مسیر باشیم! می تونیم با هم باشیم. همه با هم. یه مسیر رو با هم بریم و پر از عشق به همدیگه کنیم. حتی اگه همه چیز به اون غمناکی تموم شه که امیر گفته. حتی اگه همه چیز همونی باشه که رعنا نوشته. نوشته ای که خوندمش دو نصفه شب و هق هق گریه ام خالی اتاقم رو پر کرد تا یک ساعت. چقدر با صدای بلند اشک ریختن درد داره! یا چقدر درد باید باشه که با صدای بلند بگریی.

فقط یه چیز می گم . می رم. به همه امیر ها! به همه ی رعنا ها! این روز ها حرف رفتن نزنین. خیلی راحت اشک مهمون چشمام می شه. خیلی راحت ابر چشمام گند می زنه به همه چیز.

دردیه که تو هم یه مسافر کوچولو، اون ور دنیا داشته باشی! مسافری که روز رفتنش هنوز یادت باشه و هنوز اذیتت کنه. آخ! برادر نازنین نبوده ی من!

می دونی الان دوباره اشکام در اومد؟

این متن قرار نبود این جوری پیش بره و این جوری تموم شه. آره می دونم! اما هنوز دیدن پسر هایی که بین یک تا سه سال از خودم بزرگترن، درد می ندازه تو دلم که آخ! من هم برادری اینجوری دارم که اگه بود.... (دوباره بلاگ امیر رو خوندم و هوای بلاگم رو عوض کرد)

شب هایی که با مهران چت می کنم و اون برام از اعصاب خوردش می گه و از ناراحتی هاش و یا اون بار های کمی که احساساتش یه کم بروز می کنه و از نامزد- دوست دخترش حرف می زنه و اینکه چقدر دوستش داره، فکر می کنم که یعنی کسی هم پیدا می شه که به حرف های مسعود من گوش بده که حرف می زنه و درد دل می کنه و آروم می شه. و فکر می کنم که توی پنج سال گذشته، دوست- خواهر چند نفر بودم به جای برادر عزیز سفر کرده ام؟ شاید برای همینه که من انقدر دوست دارم پسر های اطرافم رو!

و وای!

* با این متن نوشتنم گند زدم به همه چیز و همه کس و همه جا!

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
آذر

سلام هدیه جان. راستش بخوای فراموشت کردم. من آذر ان موقعها رو هم فراموش کردم چه برسه به دوستهای آذر. فقط برام خیلی جالب بود که کسی هنوز به بیدارمن سر میزنه. غافل گیرم کردی[چشمک] البته اومدم همه آرشیوت که مال سال 83 بود رو خواندم. و یه چیزایی یادم اومد. مرسی که فراموشم نکردی.[قلب]