غولی به نام ترس

حس می کنم در آن سال های دور

وقتی که روی صندلی نشسته بودم

توی ردیف سوم از سمت چپ دیوار نمازخانه ی مدرسه

وقتی که ورقه ی سوال های امتحان ورودی پیش دانشگاهی جلوی رویم بود

حس می کنم از همان سال ها

وقتی صدا پیچید که فهماند به من

تمام رویای دانستنم از دست رفته

حس می کنم از همان سال ها

از همان روزها

از همان لحظات هنوز تلخ

که فهمیده شدم که من آدم "نتوانستن" شدم ام

از همان لحظه ها

از همان وقت

از همان وقت

ترسیده ام از پیروزی

از اول بودن

از توانستن

حس می کنم که ترسیده ام از آن نرسیدن بزرگ

حس می کنم هنوز دارم تنبیه می کنم خودم را

* همه چیز که خوب است، همه چیز که معرکه است، بی دردسر و بی دغدغه، وقتی که فقط به خواست من بستگی داره، می ترسم انگار. که نشه باز هم. بعد پایی پس می کشم که همه چیز رو خراب می کنم. همه چیز رو دقیقا. این اتفاق توی همه ی زوایای زندگی ام می افته گاهی حتی انگار. مثلا توی روابط. یک دفعه انقدر می ترسم که سر کلمه ی آخر، قرار آخر، کار آخر، یک دفعه پایی پس می کشم که شکل نگیرد. انقدر که می ترسم.

حالا نشسته ام!

نشسته ام و دارم فکر می کنم یک چنین آدمی بوده ام و شده ام و هستم.

دارم فکر می کنم چکار کنم برای خودم؟

پ.ن: یعنی دارم فکر می کنم از ترس شکست در رابطه ها، حتی وارد مهم ترین هایشان هم نمی شوم. ناراحتم اینجور/

اضافه تر:بعد این نخواستن هایم، درد دارد عمیق ها!‌ که بتوانم بقبولانم چیزی نیست! درست می شود! چیزی نیست! می گذرد! بعد می گذرد ها! اما گوشت را می برد با خودش. خون را فواره می زناند. درد می آورد برایم این نخواستن اجباری که به زندگی ام می کشانمش.

و بعد از اضافه: و خیلی وقت ها غیرممکن است که بتوانی برگردی، بگویی یک فرصت دیگر بیا بدهیم به هم! آن بار من ترسیدم. اما الان پشیمانم. بیا یک فرصت دیگر به هم بدهیم! غیر ممکن است گاهی. غیر ممکن نشان می دهد حداقل به من الان.

باز هم اضافه:

و این یعنی حالا که همه چیز جور شده، می ترسم از پر کردن فرم دانشگاه ها. می ترسم. انقدر که هی نمی کنمش پر این وقت ها نمی دانم چرا!!!!

/ 3 نظر / 4 بازدید
نگار

وااااییی هدیه خیلی قشنگ نوشته بودی اینو. من می خوام با اجازت یه قسمتاییشو بذارم توو بلاگم

فاطمه

اگه از الان می دونی آخر یک رابطه شکسته اگه شروع نشه یهتره!!!!

شفق

هدیه ، از تو بعیده این چه حرفیه؟ اگه بترسی ، همش عقب می ری حاضرم سر زندگی ام باهات شرط ببندم مگه من رو ندیدیم که چه قدر خورد شدم.... .وقتی که جواب من منفی بود و جواب اون مثبت.... فکر کردی روزای ساده ای بود؟ هنوز که فکرش رو می کنم ، گریه ام می گیره اما الان راضی ام .... نه 100 درصد ، اما به خودم می گم که فردا بهتر میشه فردا همیشه بهتره ، همیشه