من خسته ام...

بعد از ۱۲ساعت کار میاد خونه. در رو باز میکنه و روی زمین می افته. شوهرش که میاد زیر لب میگه:

ببخشید شام حاضر نیست....

و به زحمت بلند میشه....

/ 4 نظر / 6 بازدید
فاطمه

دل غریب من از گردش زمانه گرفت/به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت/شبانه بغض گلو گیر من کنار بقیع/شکست دل از دیده اشک دانه دانه گرفت/ز پشت پنجره ها دیدگان پر اشکم/سراغ مدفن پنهان و بی نشانه گرفت/نشان شعله و دود و نوای زهرا را /توان هنوز ز دیوار و بام خانه گرفت/مصیبتی است علی را که پیش چشمانش/عدو امید دلش را به تازیانه گرفت/چه گفت فاطمه کان گونه با تاثر و غم/علی مراسم تدفین او شبانه گرفت/فراق فاطمه را بوتراب باور کرد/شبی که چوبه تابوت را به شانه گرفت

azar

سلام ممنون نميدانم شايد از قصه های مثنوی استفاده کنم

azar

در ضمن از همراهی شما عزيزان هم فوق العاده سپاسگذارم

ساحل

خوشحال شدم کلبه کوچیک منو قابل دونستی... راستی سلام!!!... یه سلام از جنس آشنایی...من لینکتو می زارم هدیه عزیزم شما هم اگه قابل دونستی بسم الله... چشم به راه همیشگیت... یاحق...