نون والقلم و ما یسطرون


حالا دو سال شده که به سه اسم می نویسم: تا سال ها هدیه بودم، پنج شش سالی هست پروا آمده و این آخری مارال. هر کدام شخصیت خودشان را دارند. هر کدام هیکل، سبک زندگی و نوع عشق ورزی خودشان را. نگاهشان به زندگی با هم فرق می کند. ورزششان و کتابی که می خوانند متفاوت است. لباسی که می پوشند. حرفی که می زنند. رفاقتی که می کنند. وبلاگ هایشان هم حتی با هم یکی نیست.

لیلا، سمیه، سمیرا، مهتاب، آذر، شیدا و خیلی های دیگر عمرشان تنها به یک صفحه می رسد. یک صفحه از زن درونم را بیرون می کشم. می نویسم. زن آنقدر جان دارد که تا آخر صفحه خودش را برساند. به آخر که رسید، به گمانم تمام می شود. با یک پاپ گفتن کوچک، شبیه ترکیدن حباب، از دستش می دهم. لبخند می زنیم. خداحافظی می کنم. 

پارسال یا قبل تر، پدرام را دیدم. پرسید در چه حالی و براش گفتم. همان هفته ها بود که درگیر سنگنوردی بودم. گفت اوه، سنگ. یادت هست سال نود یک چیزی نوشته بودی در مورد مرد سنگنورد و اینکه زنش چطور کشته بودش؟ یادم بود اما فراموش کرده بودم. خندیدم. زن که قرار بود آخر داستان با من خداحافظی کند، زنده مانده بود. بعد از چند سال از پوستم بیرون زده بود. موجودیتش را پس گرفته بود.

آن طرف عید، یک شب قرار بر مشق نویسی بود. قرار بود همینطوری شروع کنیم و اجازه بدهیم داستان پیش برود. من از چای نوشیدن شروع کردم. اسم مرد احمد شد. سه چهار خطی پیش رفت و بعد، آن در لعنتی باز شد: داستان خودش را پرت کرد توی آن شهر جادویی با قوانین عجیب خودش. آنقدر پیچید و پیچاند که قبل از دو هزار کلمه بلند شدم. حدود یک ماه پیش بود. زن داستان تمام نشده باقی ماند.

دوازده تا مداد سیاه خریدم. پاک کن. تراش. نوک اتود. دوتا خودکار سیاه. دوتا آبی و یک عالمه رنگ های عجق وجق. بیشتر از یک عالمه هم کاغذ. از اول سال دائم دفتر خریدم و معلوم است نوک انگشت هام خارشک گرفته. زن بی تاب زیستن شده. قدرتمند. تنومند. پر از شهوت زندگی کردن و می دانم برنده ی این نبرد من نیستم. 

سروش گفت بنویس. اول صبح که چشم هام را باز می کنم - یا هر وقت روز که بیدار شوم - صدایی توی سرم می گوید سروش گفت بنویس. آخر شب که می خوابم - یا وقت دمیدن صبح - صدا تکرار می کند که سروش گفت بنویس.

سروش گفت بنویس. قسم به قلم و آن چیزی که کتابت می شود.

/ 0 نظر / 183 بازدید