برای من

متنم نمی آید. اما باید بنویسم.

باید بنویسم به خاطر اینکه بعضی چیزها سنت که می شود احمقانه می شود. سنت که می شود از بین می رود. نه! سنت کلام درستی نیست. رسم که می شود باید می گفتم. و من، چند سال است که رسم کرده ام که شب تولدم را تا به صبح یکسره گریه کنم.

تاریخ تولد من، بیست و دو سال و ده ماه پیش به طرز ناجوانمردانه ای گم شد. خیلی ناجوانمردانه. وقتی که به رسم آن روزهای پدر و مادر ها، شناسنامه ی مهرماهی من شد برای شهریور. من شهریوری نیستم. می شد که مهری بمانم و تفاوت سال تحصیلی ام با برادر جان، سه سال شود. می شد او هم حتی مهری بماند و همین دو سال باقی بماند تفاوت هایمان. اما انگار آن زمانی ها یک جور مسابقه داشتند با زمان. که می خواستند ما زودتر بزرگ شویم. زودتر قد بکشیم. زودتر وارد بازار کار و زندگی شویم. شاید مقتضیات یک کشور جنگ زده این بود. شاید رسم بر این بود که هر کس هر جور ثبت شد مشکلی نباشد. مشکلی بود. مشکلی بود. من تاریخ خودم را می خواهم.

تولد من، به طرز ناجوانمردانه ای گم شد. پسرعمه جان روز تولد نه سالگی برادرم تصادف کرد و کشته شد. هفده سالش بود فقط. دردناک باید بوده باشد برای تمام خانواده. اثرش این شد که تا چند سال هیچ کس از تولد ما دو نفر اسمی نبرد مگر در روزهای اولیه ی مهر. روز تولد واقعی مان گم شد. گم شد. گم شد....

سال ها بعد بود که از خرت و پرت های مادربانو، مچ بند روز تولد من و برادری سر درآورد. و تازه بعد از آن همه سال بود که روز تولدم ثبات گرفت. زمینی شد. طبیعی شد. تولد دار شدم.

ده ساله که بودم، یه روز بود که حسین رفیعی در تلویزیون به هزار و یک نگاه به بازی گرفته بودتش. هفت ِ هفتِ هفتاد و هفت. من دوستش نداشتم. روزی شد که رفتم و سه تا از دندان های شیری ام را کشیدم. نشد که دوستش داشته باشم. چند سال بعد، فهمیدم جشن تولد ده سالگی ام بوده.

نشد. روزش را به اسم دوست دارم. اما نزدیک که می شود، نمی شود که دوستش داشته باشم.

چند شب پیش بود، سوم مرداد ماه. خوشحال بودم. خیلی خوشحال. حس کردم که چقدر جهان زشت امسالم می شود که خوب شود. همین که شد، همین خوشی بی دلیل، همین... همین...

اگر من خدای تر بودم در زندگی ام، تاریخ تولدم می شد سوم تیرماه.

اصلا آدم برای خوشبختی، باید مردادی باشد....

پ.ن: اسم کادویی که خریدم به نیت خودم را، شد روژا. صورتی تند است. آلبالویی حتی.

/ 3 نظر / 5 بازدید
فریبا

من دی ماهی ام. نتونستند شناسنامه مو جوردیگه بگیرن. عروسیشونفروردین بود. امکان نداشت من شهریور متولد شده باشم. برای جبران تاخیر در مدرسه رفتن، چهارم دبستان را جهشی خوندم. بعد که انقلاب فرهنگی شد، ده سال از تحصیل محروم شدم. وقتی برگشتم دانشگاه، دوتا بچه داشتم و استادم کسی بود که یه سال بعد از من وارد دانشگاه شده بود. باهات موافقم که روز تولد آرم باید روز خودش باشه و این مسابقه با زمان خیلی بیخوده پسر من مردادیه. همون که گفتی موهای خوشگلی داره. میگن مردادی ها مهره مار دارن. من که نمی دونم. پسرک متولد هرماهی بود من همین قدر عاشقش بودم. فعلا خوشبخته. تا آینده چی تو آستینش داشته باشه

محمد

هدیه اگه هر آدمی یه دنیاست واسه خودش..فکر کنم تو حد اقل یه هقت هشت تا دنیا هستی! :)

محمد

رژا جان...به جمع دوستان خوش آمدی