بغض میخوابه. بغض بیدار میشه. بغض تمام شب نیمه هوشیار از بالای تخت نگاهم می کنه و لبخند خبیث میزنه. بغض با من زیر دوش میاد. بغض بین رنگ آبی جمع شده کف حمام شنا می کنه. بغض میره توی لیوان قهوه. توی سه صفحه ی صبح نویس. بغض روبروم نشسته. منتظره حاضر شم و از خونه بزنم بیرون و مشایعتم کنه.

/ 0 نظر / 104 بازدید