گرگ و میش

می چرخم و می چرخم و می چرخم و وسط چرخ زدن ها، کسی نوشته که: ... حقیقت این است که دمای بدنم به هم خورده است. توازنم هم..." چشم های درونم گرد می شود.

خواب ها و بیداری هایم مخلوط شده. باید فکر کنم چه چیزی خواب بود و چه چیز واقعیت. چند وقت پیش تلفن خواهری زنگ زد. همسر ِ دوست ِ پدر ِ مرحوم  ِ شوهر خواهر جان بود. سلام کرد و گفت که شب یک سر می آیند اینجا دیدن خواهری و شوهر خواهری. خداحافظی کردیم و قطع کردیم. امروز به خواهری می گویم آمدند آنها؟ فهمیدم که نه! خواب دیده ام در کل انگار.

در وبلاگ دوستم کامنت گذاشته ام. راجع به پرسفون و خودش و البته خودم. کامنت ها نیاز به تایید دارد. دو روز پشت سر هم چک کردم که تایید شده نوشته ام؟ آخر گفتم شاید خواب دیده ام باز. خواب دیده ام؟ واقعا نظر گذاشته ام؟ نمی دانم.

یکی از دخترهایی که قبلا دوست بودیم و یک شب - خیلی بد - دعوایمان شد و رابطه مان قطع شد، چند وقتی توی خواب هایم می آید. چه کارم دارد؟

شب نوئل است. من شادم. به تقویم نگام می کنم. بیست و چهار دسامبر. توی تاریکی اتاق نشسته ام، فیلم می بینم و برای خودم شادم. سرم گیج می رود کمی. بیست و چهارم و کارهای بیست و چهار دسامبر را مرور می کنم. شب خوبی است. شب جشنی است. تاریخ کوبیده می شود توی صورتم. چهاردهم. همه چیز همین طور ناگهانی ده روز تغییر می کند. مطمئن ام همین طور ناگهانی بود. این بار بیدار بودم.

سال هشتاد و هفت ام. زندگی ام را می کنم که می فهمم نود شده. سه سال گذشته و من نفهمیدم. زمان لمس ام نکرده. من در دنیای هشتاد و هفت زیسته ام چند ساعتی و جهان در سال نود بوده...

بالا و پایین شدن های جهانم تفاوت کرده. زمان را گم می کنم. قبلا ساعت از دست می دادم. هفته هایم الان جابه جا می شوند و نمی فهمم چطور.

پی نوشت: بهش پی ام می دهم امروز چندم است؟ چندم است؟ می گوید نوزدهم. می ترسم بگویم چه سالی؟ می ترسم که کجای زمان ام.

/ 2 نظر / 5 بازدید
فریبا

کامنت را خواب ندیده ای. عمدا منتشر نکردم. تو از من سوالی پرسیده بودی و من جوابش را نمی دونستم. منتظرم برم یادداشت هامو چک کنم (حافظه من برخلاف تو افتضاحه) بعد جوابت رو بدم و کامنتت رو منتشر کنم

فریبا

کامنتت را منتشر کردم. با جواب خودم در زیرش