تصمیم کبری

از آن همه فاصله، زل می زند به مانیتور: خودت را ول کرده ای هدیه. تو اینطوری نبودی. احساس می کنم خودت را ول کردی.

به دلم می نشیند حرفش. انتقاد نیست. یک نظر ساده است. به خودم فکر می کنم، به وزنم که اینطور بی حساب بالا رفته این مدت، آرایشگاه رفتن های هر پنج و یا شش ماه یکبارم، به لباس هایم که همان برای سال گذشته اند، به همیشه یک شکل بودن هایم، به اینطور آشفته بودن ظاهرم، به آرایش نکردن های معمول، به روزهایی که یادم می رود عطر زدن دم صبح را. به خودم فکر می کنم، گرگیجه می گیرم.

می روم خانه. می نشینم جلوی آیینه، سعی می کنم تقارن ایجاد کنم، شکل دهم به چهره ام، درستش کنم. همش به همان جمله ی ساده فکر می کنم.

راست می گوید احتمالا. یک جوری بیخیال این زندگی دلچسب شده ام. گیر انداخته ام خودم را در این لوپ یکسان بودن، با نتایج یکسان. باید فرمش دهم. شکلش دهم. بگیرم دوباره خودم را. از این رهاشدگی، دست بردارم....

در همین این روزها، دختری هست که تصمیم دارد که جمع کند زندگانی اش را، و به دستش بگیرد. که حاکم زندگی خودش شود واقعا!

می شماریم معکوس، به پانزده شماره. و این می شود اولینش: پانزده.

/ 0 نظر / 4 بازدید