آب نمکی

احتمالا خوابم هم همین طوری شبیه واقعیت بوده

احتمالا همین طوری چشمانم انقدر گریه کرده بودم که درد می کرده. یادم نمی آید آن خواب را. نمی دانم هم که یادداشتش کرده ام یا نه. در خاطره ام که یادداشت شده که جایی نوشته امش.

توی خوابم هم تولدم بود و غمگین بودم. توی خوابم هم تنها بودم. نمی دانم آنجا چقدر گریه کرده بودم. اما آنجا هم سرم گیج می رفت. خسته ناک بودم. همه چیزم بوی نای تنهایی می داد. بوی نای تنهایی، یا به بیان دیگر، متفاوت بودن از آنچیزی که آرزویش را داشتم.

خوابم هم باید بوی آب نمک می داد. طعم شوری.

غمگین بودم و نبودند آدم هایی که می خواستمشان. زنگ نزده بودند، کاری ام نداشتند، بدنم بوی تنهایی گرفته بود....

خوابم عجیب شبیه امروزم بود. شبیه بیداری ام بود.

یادم نمی آید کی دیدم این خواب را.

پ.ن: دنیایی که بهش ایمان دارم پر از اتفاقات خوب و عجیب است. انگار کرده باشی که می دانستم امروزم این همه بارانی می شود. انگار که دائم بخواهم خودم را محافظت کنم. انگار که برای محافظت خودم جشن کوچک دیشبم را از پیش تدارک دیده باشم. انگار که ....

انگار که خواسته باشم خودم را محافظت کنم ها! اما نتوانسته باشم کامل. اما نشده باشد کمی. انگار که...

/ 1 نظر / 4 بازدید
محمد

اشک ما رو در بیار تو هی! بابا دختر!...شاد باش!...فوق العدهست امروز!