بمان! وبگو چرا

مامان! صبر کن!
اینکه می بینی دختر کوچک توست
دختر کوچک تو
که هنوز
بعد از همه ی این سال ها
با چشم های خسته
و نگاه غمگینش
میخواهد بپرسد:
چرا دوستم نداشتی؟


مامان! صبرکن!
اینبار آرام تر
برای پروازت دیر نیست
اما این بار
قبل از رفتن
بگو به من
چرا دوستم نداشتی؟


مامان! صبر کن!
می دانم
اینبار هم می روی
می روی تا سال بعد
و برمی گردی
نه برای من
اما بگو
بگو چرا!
من تصویر تو هستم!
من توام!
پس
چرا دوستم نداشتی؟


می فهمی مامان؟
هنوز صدایت که می کنم
طعم صابون می گیرد دهانم
هنوز عادت نکردم به صدا کردن تو
هنوز
گاهی
فکر می کنم
لایق دوست داشته شدن نیستم من
وقتی تو دوستم نداشتی


می بینی مامان؟
باز گریه ام گرفته
اینبار در برابر سوال نام مادر مردد نیستم
اینبار سوال
سخت تر است برایم
مامان!
بگو!
 چرا دوستم نداشتی؟


من
مگر
دختر کوچک تو نبودم؟


می بینی مامان؟
همیشه بی فایده است
حرف زدن با تو
گوش سماع من را نداری
و راه خودت را می روی
راه یک زن
نه راه یک مادر
که دختری با چشمانی نگران
و نگاهی غمگین دارد


پی نوشت: من عادت به دزدی یا اقتباس متن از کسی ندارم.
اما متن غمگینی بود!

/ 2 نظر / 8 بازدید
محمد

تو بزرگترین آدمی هستی که میشناسم... تو واقعا یک هدیه هستی... واقعا...هدیه ای