سرمه

چقدر دزدیدن نگاه

از چشمان تو

لذت‌بخش است

گویی

تیله‌ای

از چشمم به دلم می‌افتد

کیکاووس یاکیده

بعد من نگاهش نمی کنم. هر چقدر هم که از کنار هم رد شویم و هم را بدانیم که هستیم، نگاه نمی کنیم به هم.

بعد من را نگاهم نمی کند. می بینم که قدم هایم را می بیند اگر نشمارد ها! اما نگاهم نمی کند. قرار داد نانوشته ی مان است. اینطور حتی خودمان هم فراموش می کنیم بودنمان را. اما می دانم و می داند که هست دیگری. در صدا رس هست و هست!

بعد تر، بانوی صورتی آن سو ترم ایستاده. زل زده ام به بانو و الان به یاد نمی آورم چه می خواستم بگویمش. زل زده ام و هیچ چیز را نمی بینم انقدر حواسم به یک نقطه متمرکز است. جمله ی نگاهی ام تمام می شود و اطرافم را واضح می بینم.

می بینم که حواسم نبوده، زل زده بودم انگار به صورتش. می بینم که نگاهم به بانوی صورتی انگار تنها نبوده، می بینم که نگاهم را دو جفت چشم پاسخ داده اند و یکی شان پر از تعجب و هزار و یک چیز دیگر است که سعی می کنم دیگر تفسیر نکنمشان.

می بینم که نگاهی هست که دنباله ی نگاهم را دزدیده کرده.

می لرزم.

و پاره می کنم خط نگاه را. خطر نگاه را.

/ 1 نظر / 4 بازدید
محیا

تا حالا بانوی صورتی صدا نشده بودم چسبید یک جورهایی