جشنواره

پیشانی ام جوش زده و درد می کند. این واقعه ی بی اهمیتی است. کلهم بدن انسان جوش می زند و اینکه یک جوش چرکی گنده ی زشت روی پیشانی آدم سبز شود یک اتفاق جهان شمول می تواند باشد. حالا فرض کنید که یک روزی، یک آقایی از یک جایی از بیکرانگی تاریخ سرش درد گرفته باشد. این سر دردش هم دلیل داشته باشد. مثلا یک روز همسرش را که باردار بوده، بلعیده (کلمه ی همسر به قرینه ی وزارت ارشاد) و بعد ترش، از سرش آتنا الهه ی خرد متولد شده باشد.

خواستم بگویم سرم، روی پیشانی ام، یک جوش گنده زده. یک جوش زشت گنده ی چرکی. از همان ها که نباید همه اش اسمش را بیاورم همش که حال کسی بد نشود (شما اگر قوه ی تخیل قوی ای داشته باشید و الان یک پیشانی با یک تک جوش ِ بزرگ ِ قرمز ِ زشت ِ چرکی تجسم کنید حالتان بد نمی شود؟ نمی شود؟! می شود!؟؟! ) و این اتفاق ساده، من را یاد زئوس و آتنا انداخت. یاد تمام این شادی ها و غوطه وری ها در دنیای آرامش قصه ها.

دارم فکر می کنم شروع کنم به نوشتن این قصه ها. در  وبلاگ. دقیقا به عنوان یک تایپیست حتی. کلیک کردن و اسکرول کردن راحت تر از کتاب خواندن شده. دارم فکر می کنم آرامش باید بدهد وقتی که صبح ات را می روی شرکت، یک بخش داستان بخوانی و به روزت برسی.

دارم فکر می کنم وقتم که آزاد تر شد بهمن، بیشتر زندگی کنم...

/ 2 نظر / 4 بازدید

خدا شفاعت دهد

محمد

نایس...منتظر داستان ها هستیم!