گلخونه

بابا قرار بود از شمال برگرده. دیر کرده بود. نیم روز کامل به گمونم. زنگ که زد، ما کوچکترها دویدیم سمت در. دوست داشت و داره همیشه به استقبالش بریم و ما گاهی حتی مسابقه میذاشتیم. تا دم در میرفتیم و تا ماشین رو پارک کنه رسیده بودیم بهش و در پارکینگ رو می بستیم. ده سالم بود به گمونم. زنگ خونه رو که زد دویده بودیم و از در کوچه هنوز تو نیومده، بهش رسیدیم. می خندید. مثل همیشه. کاپشنش رو نصفه روی دوشش انداخته بود. کاری که نمی کرد و نمی کنه. خندید. جور عجیبی. سرش رو یه کم که خم کرد ببوستمون، یه خط قرمز بزرگ روی سرش مشخص شد. از بیمارستان می اومد.

تصادف کرده بودند. جاده چالوس. از اون تصادف های حسابی. اون سال یه پراید نوک مدادی داشتیم که از شمال تا جنوب رو باهاش رفته بودیم. ماشین ها شاخ به شاخ شده بودند و بابا رفته بود که بره ته دره. یه درخت جلوشون رو گرفته بود. ماشین تا کمر له شده بود و آدم ها هم. سرش و دستش که نابود شده بودند. بقیه ی زخم ها یادم نیست. یادمه بابای بدمریض، اون بار تا حد ممکن چیزی نگفت که کمتر نگران شیم. چه سالی؟ توی سال های بسته بودن تونل کندوان.

قبل از رفتن خواهری، مستندی نشون میداد از برخورد دو هواپیما و کشته شدن آدم ها و چگونگی زنده موندن بقیه شون. من مثل خل ها اشک میریختم از دیدن فاجعه از صفحه ی تلویزیون. حالا می ترسم که جهان چقدر میتونه تکان دهنده باشه وقتی بخش هایی از قلبت خارج از دسترس تو حرکت می کنند و تو نمیتونی جلوی آزار دیدنشون رو بگیری. نمیتونی جلوی آسیب دیدنشون رو بگیری. موتور آتش گرفته و برگشتن تهران و دوباره پرواز کردن و اینبار خیلی دیر اما سالم رسیدن. میتونستن اما مثل بعضی همسفرهاشون با آمبولانس دیشب برگشته باشن. با خودم امروز ذکرطور تکرار کنم همین که سالم به مقصد رسیدن کافیه.

صد سال بود بابت زنده بودن مامان و بابا گریه نکرده بودم. صد سال بود همین معجزه های کوچیک رو ساده گرفته بودم. چند ماه پیش یه پادکست گوش میدادم که آخرش از مصاحبه شونده می پرسید اگر برگردی به عقب باز همین کار رو می کنی؟ جواب داد ما همه هنوز زنده ایم و این یعنی مسیری که انتخاب کردیم خوب بوده. همین کافیه.

همین کفایت می کنه.

/ 0 نظر / 108 بازدید