قمرک

منتظر بودم. ونک. حوصله ام سر رفته بود و دکه ی روزنامه فروشی روبرویم بود. "دانستنیها" خریدم. این یعنی من خیلی کوولم. خیلی باحالم. خیلی به روزم. صبر کردم تا بیاید. داشتم مجله می خواندم که رسید.

رفتیم بانک. تا کارهایش را بکند، باز داشتم مجله می خواندم. بحث یک سیارک بود در کنار مشتری. اسمش بود وستا. وستا، اسم آشنایی بود اما یادم نمی آمد کجا. پرسیدم که وستا کی بود؟ یادش نبود. یک چیزی از درون گفت دنگ! گرفته شد که هیچ کدام یادش نبودیم.

وستا - هستیا- ایزد بانو است. یکی از انرژی های زنانه که معطوف به درون انسان است. انسان هایی که تحت تاثیر این ایزد بانو قرار دارند، درون گرا هستند. زنان هستیایی، رابطه رکن حیاتی زندگیشان نیست و با بود خودشان، خوش اند. و همین برایشان معنا است در زندگی.

من، انرژی هستیا را در زندگی ام حس می کنم. هستیا، در بخشی از زندگی من پرستیده می شده. من خاکستری بودم. دیده نمی شدم. خنده، به عنوان یک رکن بیرونی در زندگی ام نقشی نداشته. من آرام بودم. از بود خودم شاد بودم. راحت بودم. بخشی از زندگی ام بوده که من همانطور خجالتی و آرام و سربه زیر و بی سر و صدا بوده ام که به یاد دارم. که تقریبا کسی به یاد ندارد من را در آن روزها.

روزی که در مورد هستیا خواندیم، دلم میخواست زار بزنم. از غم ایزد بانویی که همیشه مهجور بود انگار و من هم مهجور قرارش داده بودم. امروز که اسمش - هیچ کداممان - یادمان نبود، غم آمد و خیلی خیلی ساعت ماند. تا یادم آمد که وستا - که سیارکی کوچک در نزدیک مشتری است - همان هستیا است. همان انرژی پربار زنانه که درون است و دور است و گاهی نمی بینمش.

نمی دانم هیچ ایگویی انقدر قدرتمند هست که بتواند یک ایزد بانو را دست کم بگیرد؟ نمی دانم. عرض ارادت ایزدبانو! عرض ارادت!

پی نوشت: ایزدبانوی دیگری هم هست که نیرویش رو به درون است. فردا در موردش می خوانیم. شاید فهمیدم که همه چیز از این دیگری بوده. نمی دانم. یک کدامشان اما امروز فرمانروای روزم بود.

/ 2 نظر / 4 بازدید
فریبا

من از ایزد بانو هستیا یاد خواهرم می افتم. اون که سومین دختر مامان و باباست. بچه که بود تنها بازی می کرد. یادمه جلوی آینه می نشست، بالش دور خودش می چید، یه شمد را مینداخت روی دوشش. تنها شاه و ملکه و وزیر می شد و با تصویر خودش در آینه حرف می زد. الان هم تنها زندگی می کنه. خاله فوق العاده ای است برای 7 خواهر زاده اش. گاهی به خاطر تنهایی همیشگی اش گریه می کنم

سالار

اما تو اسم وستا رو از یه جای دیگه یادته!:دی