گوشه ی دلم

روی صندلی سوم میشینه. بغل دستم. گاهی هم روی میز. کنار لپ تاپ. قبل تر، قبل از اینکه طوفان بیاد و مختصات زندگیم رو عوض کنه، بغل بالش ام میخوابید. روی تخت. یه وقت هایی اما، من که برای خواب میرفتم قهر میکرد. نمی اومد. من همیشه بی تاب میشدم. تا صدای نفس هاش رو نمیشنیدم خوابم نمی برد. میرفتم، می آوردمش. قهر اگر بود، پشتش رو به من می کرد و میخوابید. همونجا، کنار بالش. هر شب.
میرم توی آشپزخونه برای یک لیوان آب یا درست کردن یک غذای پنج دقیقه ای یا آب کشیدن یک قاشق. از صندلی که بلند میشم بیدار میشه. پام رو که می ذارم توی آشپزخونه صدای پریدنش از روی صندلی میاد و بعد میپیچونه خودش رو بین پاهام و صدام می کنه که کجا رفتی؟ بغلش می کنم. سرش رو میذارم روی شونه ام. یواش نازش می کنم و هنوز می پرسه که تو، هی تو، بلند شدی چرا؟
کمر درد این روزها بی تابم کرده. نمی تونم پام رو همیشه آویزون نگه دارم. اون روی صندلی سوم میشینه. من روی اولی. پام رو از زیر میز دراز می کنم و روی صندلی دوم می ذارم. درد همونجا توی ستون فقرات میمونه.
اون هر بار منتظر میمونه تا بشینم. بعد می پره روی صندلی. خودش رو گرد می کنه و گاهی ابوالهول وار میشینه
و یواشی خودش رو بهم نزدیک می کنه. در جا خوابش میبره. صدای نفس هاش بلند میشه. جهان یک سره به آرامش میرسه.
دلم میخواست مادر بودم. تب جدید زندگیمه. مادرش هستم. تک تک لحظات این شام سیاه، همین عشق به نفس کشیدن های یواش و مداومش بود که اجازه داد ادامه بدم. مادرش هستم و این هویت جدید، زیباترین رداییه که به تنم کردم.
/ 1 نظر / 147 بازدید