اشک ها و لبخند ها

از در می یام تو. همه جا رنگ خاکستری داره. خاکستری دودی. با دیوار های زرد. سایه ی غمگین عصر. نگاه می کنم. کسی نیست. در رو می بندم. مانتوام رو در می یارم. می رم جلوی آیینه. به تصویر غمگینم نگاه می کنم. لب هام می لرزه. رگ های قرمز چشمام متورم می شه. و دونه دونه اشکام سر می خوره.

سخته! سخته که سه هفته برای حادثه ای صبر کنی و خیلی ساده از دستش بدی! سخته که بیای و با گریه اش بخوابی.

و خوبه!

خوبه که با زنگ تلفن بیدار شی!

وقتی دوستت زنگ می زنه و بلاخره دعوتت می کنه عروسیش!

پ.ن: خدایا! نمی شد اسم علی انقدر پر نبود؟

/ 1 نظر / 4 بازدید
ميترا

با دستهاي بسته صدا مي زنم تو را با هر نگاه خسته صدا مي زنم تو را يه چيزي منو سر صبحي به اين وبلاگ كشونده نمي دونم اون چيه ولي شايد همونيه كه هممونو شبو روز بازي مي ده دوست داشتي به كلبه ي خلوت ما هم سري بزن