بابایی

پدری که زنگ می زند، یادم می رود تمام حرف هایم را.

یادم می رود می خواستم اینبار که دیدمش مظلوم کنم خودم را که من دارم می پوسم توی این چهار دیواری پوسیده! فکری به حالم کنید.

یادم می رود می خواستم بگویم که چقدر سخت است این روزها را تنهایی سپری کردن. که چقدر اصلا سخت است تنهایی ام!

یادم می رود می خواستم بگویم جمعه ها دیگر کسی نیست هم صدایم شاهنامه بخواند خیلی سال است.

یادم می رود می خواستم بگویم که من هفت سال است ذره ذره تنها شده ام! تهی می شوم ها اگر بیش از این تنهایم بگذارید!

یادم می رود تمام غرغرهایم. تمام خستگی هایم. یادم می رود تمام لحظه های بی قراری ام را.

پدری که زنگ می زند بهم، فقط همان سلام دختر گلم را که بهم می گوید....

گل می شوم جدا!

پی نوشت:

حافظه ی خاطره ای من همیشه خیلی قوی نبوده که هیچ، ضعیف هم بوده.

اما بچه که بودم - شاید حتی ٢ یا ٣ ساله- فکر می کردم دستگاهی هست که آدم ها از یک طرف وارد می شوند و از طرف دیگر عروسک خارج می شود!‌(عروسک می شوند) و اولین آرزوی بزرگ من این بود که همین طور که بابا بغلم کرده، بریم جفتی توی این دستگاهه و عروسک شیم بیایم بیرون!

* اون عروسکه بود که یه مامان طوری بود یه نینی طوری رو بغل می کرد، دکمه اش رو که می زدی تکونش می داد و براش آواز می خوند،‌ از اون عروسک ها مجسم کنید. البته من اون ها رو اولین بار ٨ سالگیم دیدم.

پ.ن.تر تر تر:

بعد از اون چیزی که یادم می یاد برای ۶ سالگیمه. این یعنی فکره خیلی خاص بوده که یادمه هنوز هی!

/ 2 نظر / 3 بازدید
سروناز شیراز

عشق نمی پرسه که تو کی هستی فقط می گه مال منی... عشق نمی پرسه اهل کحایی ،فقط می گه که تو قلب من زندگی می کنی ... عشق نمی پرسه چی کار می کنی فقط می گه باعث میشی قلب من به ضربان بیفته... عشق نمی پرسه چرا دوری فقط می گه همیشه با منی ... عشق نمی پرسه که دوسم داری فقط می گه دوست دارم

فاطمه

آخخخخخخخخخخخیییییییییییییییییییییییییییییی[ماچ][ماچ][ماچ]