اگه برنگردیش

دل کوچک پسرک غصه دارد....

این را همه می دانیم. چرا؟ هیچ کس نمی داند. هیچ کس؟ من که می دانم. بعضی چیزها را می دانم من و کار سختی نیست دانستنش. فقط باید باور کنی شده این اتفاق. و آنوقت تکه های پازلت با هم جور می شود.

دل کوچکش غصه دارد پسرک.

قرار می گذاریم برای نهار. برای بیرون رفتن. می خواهم حالش را بپرسم. می خواهم بدانم کجای چطوریتش ایستاده. می چرخد سیب قرارمان و می چرخد و امروز فرود می آید.

پسرک با دل کوچک غصه دارش می آید و حرف می زند. پسرک خیلی مودب است. خیلی. پسرک خیلی مهربان است. خیلی. پسرک خیلی اذیت شده. خیلی. پسرک خیلی. پسرک خیلی حرف ها را می زند و خیلی تر ها را نمی زند. حق دارد طفلک پسرک! حق دارد.

می شنوم. خیلی وقت است که هیچ انسانی را نشنیده ام. می شنوم و شنیده می شود. حرف می زنیم و حرف می زند و هر جا سکوت می کند، نقطه های خالی اش را خودم پر می کنم. تائید و یا تکذیب می کند و باز ادامه می دهد... پسرک حرف می زند و من گوش می کنم و حس عجیب گوش شدن برای دیگرانم، پر می کندم و گیج می شوم که چرا چنین می کنم. پسرک حرف می زند و من گوش می کنم و نمی دانم چرا هستمش باز یکبار دیگر یک نفر دیگر را.

پسرک می خواهد قوانینش را عوض کند. می خواهد قانون جدید وضع کند. دلم برای این پسرک این چنین شکسته ی این سالها تنگ می شود. او، دیگر خودش نخواهد شد. یک جایی شد که ما همه مسیر عوض کردیم.

دلم برای دنیای آن سوی پیچ همه ی مان تنگ شده...

پ.ن: قانون شماره ی ١ حرف شنیدن: همیشه تو هم صحبت کن. وگرنه با فراموش کردن صدایت، به اولین اصل اعتماد دو تایی، خیانت کردی.

می پرسد ماجرای شما چطور شد؟

می گویم این یک داستان بلند دو سال و اکنون پنج ماهه  است. از دو آدمی که چون نتوانستند همدیگر را بدست بیاورند، سر آدم های اطرافشان مبارزه کردند. که چه کسی سهم بیشتری می برد. بعد می بینم راست گفتم ها! مشکل از همین جا شد که مشکل شد. بعد می بینم حق دارد ها! همیشه همه ی آدم ها را من برده ام و بعد، تمامشان کرده ام و آنوقت توانسته سهم ببرد ازشان. وقتی من نخواستمشان.

می بینم پسرک هم سهم تر من شد. می بینم این آخرین مبارزه را هم... باخت.

می گویم ها! کاش بیاید سر من مبارزه کنیم. قول می دهم بگذارم ببرد! قول می دهم!

/ 1 نظر / 3 بازدید
محمد

هدیه...جان محمد..