آهو بره


تو نباید می مردی و من نباید اجازه میدادم انقدر ساده از دستم بری. پوستت لزج بود. ماهی قزل آلای قشنگم، تمام چیزی که به عنوان پوست داشتی لزج بود و سر بود و انگشت های من نمی تونست نگهت داره. نمی تونست زنجیرت کنه. از همون روز اول هر دو نفرمون میدونستیم که تو موندنی نیستی اما این چیزی از دردناکی مرگت کم نمی کنه. اینکه مرگ در هجده سالگی توی تنت بپیچه خیلی فرق می کنه تا بیست و هشت سالگت باشه و مرگ مهمونت بشه و من این رو نمی دونستم. هیچ کس این رو بهم نگفته بود. کسی بهم یاد نداده بود چطور با بودنت یا نبودنت زندگی کنم. کسی از تو حرف نمی زد اصلا.

اون نیستی ِ تنیده در جان ِ هجده سالگی حریصم کرد به ادامه ی حیات. اینبار اما انگار یه پوسته مونده که درونش پوک شده از نبودن. هر خبر مرگ، هر خبر نیستی، هر نبودن از نو ویرانم می کنه. به تمامی ویرانم می کنه.

دیشب، خبر مرگ روی خونه خودش رو پهن کرده بود. وقت کار کردن دیدم هنوز صورتم خیسه. میم که زنگ زد سه بار جمله ی اولم رو قورت دادم تا گریه ام تموم شد. شب تا صبح نبرد زنده موندن کردم و فکر کردم که خب، تموم شد. تموم نشده هنوز. روز شده و من برای اولین بار به بهانه ی مردن دیگری، دومین روزه که دارم اشک میریزم.

بنویسیم برای زنده موندن. با از دست دادن تو یه چهره از من به تمامی پایان گرفته. بنویسیم برای زنده موندن. من هنوز این زن جدید عزادار رو که درونم حمل می کنم نمی شناسم.

بنویسیم برای شناختن.

/ 0 نظر / 151 بازدید