تیشه

من، نماینده ی هیچ نسلی نیستم.

هیچ نسلی.

پی نوشت:

دلم لرزیده برای عاشقانه نوشتن هایم باز. شب قبل، از دوستش پرسیده ام که چطور است این روزها که شاید شهامت را گرد آوردم و تمام کردم این دور شاید به تمامی باطل را. دلم لرزیده و عاشقانه نوشتم باز. از همان ها که حتی آنقدر جرئت ندارم که به زبان و یا به نوشته در بیارمش.

بعد، امروز، به پای نوشتن که رسیده ام، حواسم به یک هزار و صد جهت پرت کرد خودش را. ترساندتم. ترسیدم. که نکند به انجام نرسد و پایان گیرد این حس لعنتی. که نکند همینطور نارس بماند و بگندد. کتاب، گفته بود که احساسات موجودات هستند. باور دارم من. کاش یا بدنیا بیاید و زندگی کند و ببالد، یا کاش بدانم که هیچ گاه نمی شود و بشود دفن کنمش. اینطور حسی که جنین وار در درون انسان بماند، حتی اگر هیچ گاه نبالد هم نفس می کشد که، نفس می گیرد که، نفس می برد هم...

می ترسم که از ترس، نیرو بسازم برای رساندنش. کاش نیرویی دیگر یاری بکند مرا...

/ 1 نظر / 3 بازدید
سام

وقتی زندگی با چاقو قسمت می‌شه وقتی رفاقتا خیانت می‌شه محکمه‌تو تو خیابون بر پا کن وقتی که عشق همرنگ نفرت می‌شه