آتش است این بانگ نای و نیست باد

امروز در تلاطم بودم

که باید حال عجیبی داشته باشد خفتن در میان بازوان تو

سر گذاشتن به نرمه ی بازویت

ذوب شدن در حرارت وجودت

نرم شدن....

نرم شدن....

و به هم آمدن!

باید حال عجیبی باشد

گوشه ی گم شده ای از رویای زیبای سحرگاهی!

پ.ن:

به یاد می آورم طعم ناب پیچیده شدن در آغوشت، وقتی نرم در برم گرفته بودی.

حس کردن هرم نفس هایت ...

و شنیدن صدای قلبت وقتی سر بر سینه ات داشتم....

امروز در طلب نرم تر شدن با تو، سوختم م م م .....

/ 5 نظر / 4 بازدید
محیا

ه یاد می آورم طعم ناب پیچیده شدن در آغوشت، وقتی نرم در برم گرفته بودی. حس کردن هرم نفس هایت ... و شنیدن صدای قلبت وقتی سر بر سینه ات داشتم.... امروز در طلب نرم تر شدن با تو، سوختم م م م ..... [گریه]

محیا

تو روحت هدیه، تو روحت، به گا داد منو این نوشتت.... امروز در طلب نرم تر شدن با تو، سوختم م م م ..... [گریه][افسوس]

محیا

خوب امشب بدجوری حس این نوشتتو داشتم و حس شخمی یادآوری رو! گفتم برات بنویسم که 4صبح رو عشق است !

رزگار

چه زیبا مینویسی بانو. راستی الن اول مهره حدس میزنم چند روز دیگه تولدته. اگر انشالله ترک دنیای مچازی نمودم از الان تولدتو تبریک میگم صمیمانه به پدرومادر خسته نباشید بگو برای ساختن و پرورشت. حقیقتا تافته جدا بافته که میگن خودت هستی.